تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 786

مساهمون:

ص٧٨٦
حبيب بن مظاهر عرض كرد : بلى ، مردى است از قبيلهء حنظله و با ما خويش است و مردى است موسوم به حسن رأى ، و من گمان نمىكردم كه او داخل لشكر عمر سعد شود . پس آن مرد آمد به خدمت آن حضرت و سلام كرد و تبليغ رسالت خود نمود ، حضرت در جواب فرمود كه : آمدن من بدين جا براى آن است كه اهل ديار شما نامه‌هاى بسيار به من نوشتند و به مبالغه بسيار مرا طلبيدند ، پس اگر از آمدن من كراهت داريد برمىگردم و مىروم . پس حبيب رو كرد به قرّة و گفت : واى بر تو اى قرّة ، از اين امام به حقّ روى مىگردانى و به سوى ظالمان مىروى ؟ بيا يارى كن اين امام را كه به بركت پدران او هدايت يافته‌اى ، آن بىسعادت گفت : پيام ابن سعد را ببرم و بعد از آن با خود فكر مىكنم تا ببينم چه صلاح است . پس برگشت به سوى پسر سعد و جواب امام را نقل كرد . عمر گفت : اميدوارم كه خدا مرا از محاربه و مقاتله با او نجات دهد . پس نامه‌اى به ابن زياد نوشت و حقيقت حال را در آن درج كرده براى ابن زياد فرستاد . حسّان بن فائد عبسى گفته كه : من در نزد پسر زياد حاضر بودم كه اين نامه به دو رسيد ، چون نامه را باز كرد و خواند گفت :
الان اذ علقت مخالبنا به * يرجو النّجاة ولات حين مناص
يعنى : الحال كه چنگالهاى ما بر حسين بند شده در صدد نجات خود بر آمده و حال آن كه ملجأ و مناصى از براى رهايى او نيست . پس در جواب عمر نوشت كه : نامهء تو رسيد و به مضمون آن رسيدم ، پس الحال بر حسين عرض كن كه او و جميع اصحابش براى يزيد بيعت كنند تا من هم ببينم رأى خود را در باب او بر چه قرار خواهد گرفت ، و السّلام . « 1 »
هامش
( 1 ) الارشاد ، ج 2 ، ص 86 .