سوى آن حضرت پويد و چنين سخن گويد ، گفت : مرا معفوّ دار و اين رسالت را به ديگرى واگذار .
پس ابن سعد به هر يك از رؤساى لشكر كه مىگفت ، به اين علّت ابا مىكردند زيرا كه اكثر آنها از كسانى بودند كه نامه براى آن جناب نوشته بودند و حضرت را به عراق طلبيده بودند ، پس كثير بن عبد اللّه كه ملعونى شجاع و بىباك و بىحيايى فتّاك بود برخاست و گفت كه : من براى اين رسالت حاضرم و اگر خواهى ناگهانى او را به قتل در آورم .
عمر سعد گفت : اين را نمىخواهم و ليكن برو به نزد او و بپرس كه براى چه به اين ديار آمده ؟
پس آن لعين متوجّه لشكرگاه آن حضرت شد . ابو ثمامهء صائدى را چون نظر بر آن پليد افتاد به حضرت عرض كرد كه : اين مرد كه به سوى شما مىآيد بدترين اهل زمين و خون ريزترين مردم است اين بگفت و به سوى كثير شتافت و گفت : اگر به نزد حسين عليه السّلام خواهى شد شمشير خود را بگذار و طريق خدمت حضرت را پيش دار .
گفت : لا و اللّه ، هرگز شمشير خويش را فرو نگذارم ، همانا من رسولم ، اگر گوش فرا داريد ابلاغ رسالت كنم و اگر نه طريق مراجعت گيرم .
ابو ثمامه گفت : پس قبضهء شمشير تو را نگه مىدارم تا آن كه رسالت خود را بيان كنى و برگردى .
گفت : به خدا قسم كه نخواهم گذاشت كه دست بر شمشيرم گذارى .
گفت : به من بگو آنچه دارى تا به حضرت عرض كنم و من نمىگذارم كه چون تو مرد فاجر و فتّاكى با اين حال به خدمت آن سرور روى .
پس لختى با هم بد گفتند و آن خبيث به سوى عمر سعد برگشت و حكايت حال را نقل كرد ، عمر ، قرّة بن قيس حنظلى را براى رسالت روانه كرد . چون قرّة نزديك شد حضرت با اصحاب خود فرمود كه : اين مرد را مىشناسيد ؟
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 785
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٨٥