تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 789

مساهمون:

ص٧٨٩
پس شبانگاه يكديگر را ملاقات نموده و گفتگوى بسيار با هم نمودند ، پس عمر به سوى لشكر خويش برگشت و نامه به عبيد اللّه بن زياد نوشت كه اى امير ! خداوند آتش برافروختهء نزاع ما را با حسين خاموش كرد و امر امّت را اصلاح فرمود ، اينك حسين عليه السّلام با من عهد كرده كه برگردد به سوى مكانى كه آمده ، يا برود در يكى از سرحدّات منزل كند و حكم او مثل يكى از ساير مسلمانان باشد در خير و شرّ ، يا آن كه برود در نزد امير يزيد دست خود را در دست او نهد تا او هر چه خواهد بكند . و البتّه در اين مطلب رضايت تو و صلاحيّت امّت است . « 1 » مؤلّف گويد : اهل سير و تواريخ از عقبة بن سمعان غلام رباب زوجهء امام حسين عليه السّلام نقل كرده‌اند كه گفت : من با امام حسين عليه السّلام بودم از مدينه تا مكّه و از مكّه تا عراق و از او مفارقت نكردم تا وقتى كه به درجه شهادت رسيد ، و هر فرمايشى كه در هر جا فرمود اگر چه يك كلمه باشد خواه در مدينه ، يا مكّه ، يا در راه عراق ، يا روز شهادتش تمام را حاضر بودم و شنيدم اين كلمه را كه مردم مىگويند آن حضرت فرمود : « دست خود را در دست يزيد بن معاويه گذارد » نفرمود . « 2 » فقير گويد : پس ظاهر آن است كه اين كلمه را عمر سعد از پيش خود در نامه درج كرده تا شايد اصلاح شود و كار به مقاتله نرسد ، چه آن كه عمر سعد از ابتداء ، جنگ با آن حضرت را كراهت داشت و مايل نبود . و بالجمله چون نامه به عبيد اللّه رسيد و خواند گفت : اين نامهء شخص ناصح مهربانى است با قوم خود و بايد قبول كرد . شمر ملعون برخاست و گفت : اى امير ! آيا اين مطلب را از حسين قبول مىكنى ؟ به خدا سوگند كه اگر او خود را به دست تو ندهد و در پى كار خود رود ، امر او قوّت خواهد گرفت و تو را ضعف فرو خواهد گرفت . اگر خلاف كند دفع او را ديگر نتوانى كرد ، لكن الحال به چنگ تو گرفتار است و آنچه رأيت در باب او قرار
هامش
( 1 ) الارشاد ، ج 2 ، ص 87 . ( 2 ) نفس المهموم ، ص 221 .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 789 | الشيخ عباس القمي