گفتند : به خدا قسم كه بر نمىگرديم تا طلب خون خود نماييم يا از آن شربت شهادت كه آن غريق بحر سعادت چشيده ما نيز بچشيم ، پس حضرت رو به ما كرد و فرمود : بعد از اينها ديگر خير و خوبى نيست در عيش دنيا .
ما دانستيم كه آن حضرت عازم به رفتن است ، گفتيم : خدا آنچه خير است شما را نصيب كند ، و آن حضرت در حقّ ما دعا كرد ، پس اصحاب گفتند كه كار شما از مسلم بن عقيل نيك است اگر كوفه برويد مردم به سوى جناب تو بيشتر سرعت خواهند كرد ، حضرت سكوت فرمود و جوابى نداد ، چه خاتمت امر در خاطر او حاضر بود . « 1 »
و به روايت سيّد ، چون حضرت خبر شهادت مسلم را شنيد گريست و فرمود :
خدا رحمت كند مسلم را ، هرآينه به سوى روح و ريحان و جنّت و رضوان رفت و به عمل آورد آنچه بر او بود و آنچه بر ما است باقى مانده است ، پس اشعارى « 2 » ادا كرد در بيان بىوفايى دنيا و زهد در آن و ترغيب در امر آخرت و فضيلت شهادت و تعريض بر آن كه تن به شهادت در دادهاند و شربت ناگوار مرگ را براى رضاى الهى بر خود گوارا گردانيدهاند .
[ دختر مسلم ]
و از بعض تواريخ نقل شده كه مسلم بن عقيل عليه السّلام را دخترى بود سيزدهساله كه با دختران جناب امام حسين عليه السّلام مىزيست و شبانه روز با ايشان مصاحبت داشت ، چون امام حسين عليه السّلام خبر شهادت مسلم بشنيد به سرا پردهء خويش درآمد و دختر مسلم را پيش خواست و نوازشى به زيادت و مراعاتى بيرون عادت با وى فرمود ، دختر مسلم را از آن حال صورتى در خيال مصوّر گشت ، عرض كرد : يا بن رسول اللّه ! با من ملاطفت بىپدران و عطوفت يتيمان مرعى مىدارى مگر پدرم
هامش
( 1 ) الارشاد مفيد ، ج 2 ، ص 73 و 75 .
( 2 ) ببينيد اشعار را در : الملهوف ، ص 74 .