گفت : از مرگ فرار كردهايد و به گير مرگ افتادهايد و حمد خداى را كه مرا بر شما ظفر داد .
پس آن ملعون بىرحم در همان شب دو كتف ايشان را محكم ببست و آن كودكان مظلوم به همان حالت آن شب را به صبح آوردند ، همين كه شب به پايان رسيد آن ملعون غلام خود را فرمان داد كه آن دو طفل را ببرد در كنار نهر فرات و گردن بزند ، غلام حسب الأمر مولاى خويش ايشان را برد به نزد فرات ، چون مطّلع شد كه ايشان از عترت پيغمبر مىباشند اقدام در قتل ايشان ننمود و خود را در فرات افكند و از طرف ديگر بيرون رفت ، آن مرد اين امر را به فرزند خويش ارجاع نمود آن جوان نيز مخالفت حرف پدر كرده و طريق غلام را پيش داشت ، آن مرد كه چنين ديد شمشير بر كشيد به جهت كشتن آن دو مظلوم به نزد ايشان شد ، كودكان مسلم كه شمشير كشيده ديدند اشك از چشمشان جارى گشت و گفتند : اى شيخ ! دست ما را بگير و ببر بازار و ما را به فروش و به قيمت ما انتفاع ببر و ما را مكش كه پيغمبر دشمن تو باشد .
گفت : چاره نيست جز آن كه شما را بكشم و سر شما را براى عبيد اللّه ببرم و دو هزار درهم جايزه بگيرم .
گفتند : اى شيخ ! قرابت و خويشى ما را با پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ملاحظه نما .
گفت : شما را به آن حضرت هيچ قرابتى نيست .
گفتند : پس ما را زنده ببر به نزد ابن زياد تا هر چه خواهد در حقّ ما حكم كند .
گفت : من بايد به ريختن خون شما در نزد او تقرّب جويم .
گفتند : پس بر صغر سنّ و كودكى ما رحم كن .
گفت : خدا در دل من رحم قرار نداده .
گفتند : الحال كه چنين است ، و لا بدّ ما را مىكشى پس ما را مهلت بده كه چند ركعت نماز كنيم .
گفت : هر چه خواهيد نماز كنيد اگر شما را نفع بخشد ، پس كودكان مسلم چهار
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 750
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٥٠