تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 747

مساهمون:

ص٧٤٧
كودكان را آورد ، برادر كوچك او را فرمود كه : اى شيخ ! محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مىشناسى ؟ گفت : بلى چگونه نشناسم و حال آن كه آن جناب پيغمبر من است . گفت : جعفر بن ابى طالب را مىشناسى ؟ گفت : بلى ، جعفر همان كسى است كه حق تعالى دو بال به او عطا خواهد كرد كه در بهشت با ملائكه طيران كند . آن طفل فرمود كه على بن ابى طالب را مىشناسى ؟ گفت : چگونه نشناسم او پسر عمّ و برادر پيغمبر من است . آنگاه فرمود : اى شيخ ! ما از عترت پيغمبر تو مىباشيم ، ما دو طفل مسلم بن عقيليم ، اينك در دست تو گرفتاريم . اين قدر سختى بر ما روا مدار و پاس حرمت نبوى را در حقّ ما نگه دار . شيخ چون اين سخنان را بشنيد بر روى پاهاى ايشان افتاد و مىبوسيد و مىگفت : جان من فداى جان شما ، اى عترت محمّد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اين در زندان است گشاده بر روى شما ، به هر جا كه خواهيد تشريف ببريد . پس چون تاريكى شب دنيا را فرا گرفت آن پير مرد آن دو قرص نان جوين را با كوزهء آب به ايشان داد و ايشان را ببرد تا سر راه و گفت : اى نور ديدگان ، شما را دشمن بسيار است از دشمنان ايمن مباشيد ، پس شب را سير كنيد و روز را پنهان شويد تا آن كه حقّ تعالى براى شما فرجى كرامت فرمايد . پس آن دو كودك نورس در آن تاريكى شب راه مىپيمودند تا گاهى كه به منزل پيرزنى رسيدند ، پيرزن را ديدند نزد در ايستاده از كثرت خستگى ديدار او را غنيمت شمرده نزديك او شتابيدند و فرمودند اى زن ! ما دو طفل صغير و غريبيم و راه به جايى نمىبريم ، چه شود بر ما منّت نهى و ما را در اين تاريكى شب در منزل خود پناه دهى ، چون صبح شود از منزلت بيرون شويم و به طريق خود رويم . پيرزن گفت : اى دو نور ديدگان ، شما كيستيد كه من بوى عطرى از شما مىشنوم