زن او را پند داد كه اى مرد ، از اين خيال بگذر و بپرهيز از آن كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خصم تو باشد .
نصايح آن پيرزن در قلب آن ملعون مانند آب در پرويزن مىنمود ، بلكه از اين كلمات برآشفت و گفت : تو حمايت از آن طفل مىنمايى شايد نزد تو خبرى باشد برخيز برويم نزد امير ، همانا امير تو را خواست .
عجوزهء مسكين گفت : امير را با من چه كار است ؟ و حال آن كه من پير زنى هستم در اين بيابان به سر مىبرم .
مرد گفت : در را باز كن تا داخل شوم و فى الجمله استراحتى كنم تا صبح شود به طلب كودكان برآيم .
پس آن زن در را باز كرد و قدرى طعام و شراب براى او حاضر كرد ، چون مرد از كار خوردن بپرداخت به بستر خواب رفت يك وقت از شب نفير خواب آن دو طفل را در ميان خانه بشنيد . مثل شتر مست برآشفت و مانند گاو بانگ مىكرد و در تاريكى شب به جهت پيدا كردن آن دو طفل دست بر ديوار و زمين مىماليد تا گاهى كه دست نحسش به پهلوى طفل صغير رسيد ، آن كودك مظلوم گفت : تو كيستى ؟
گفت : من صاحب منزلم ، شما كيستيد ؟
پس آن كودك برادر بزرگتر را بيدار كرد كه برخيز اى حبيب من ، از آنچه مىترسيديم در همان واقع شديم .
پس گفتند : اى شيخ ! اگر ما راست گوييم كه كيستيم در امانيم ؟
گفت : بلى .
گفتند : در امان خدا و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ؟
گفت : بلى .
گفتند : خدا و رسول شاهد و وكيل است براى امان ؟
گفت : بلى ، بعد از آن كه امان مغلّظ از او گرفتند ، گفتند : اى شيخ ! ما از عترت پيغمبر تو محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مىباشيم كه از زندان عبيد اللّه فرار كردهايم .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 749
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٧٤٩