پس بكر بن حمران - لعنة اللّه عليه - آن مظلوم را در موضعى از بام قصر كه مشرف بر كفشگران بود برد و سر مباركش را از تن جدا كرد و آن سر نازنين به زمين افتاد .
پس بدن شريفش را دنبال سر از بام به زير افكند « 1 » و خود ترسان و لرزان به نزد عبيد اللّه شتافت .
آن ملعون پرسيد كه : سبب تغيير حال تو چيست ؟
گفت : در وقت قتل مسلم مرد سياه مهيبى را ديدم در برابر من ايستاده بود و انگشت خويش را به دندان مىگزيد و من چندان از او هول و ترس برداشتم كه تا به حال چنين نترسيده بودم . آن شقى گفت : چون مىخواستى به خلاف عادت كار كنى ، دهشت بر تو مستولى گرديده و خيال در نظر تو صورت بسته .
[ شهادت هانى رحمة اللّه ]
چه شد خاموش شمع بزم ايمان * بياورند هانى را ز زندان
گرفتندش سر از پيكر به زودى * به جرم آن كه مهماندار بودى
پس ابن زياد هانى را براى كشتن طلبيد و هر چند محمد بن اشعث و ديگران براى او شفاعت كردند سوى نبخشيد ، پس فرمان داد هانى را به بازار برند و در مكانى كه گوسفندان را به بيع و شرا در مىآوردند گردن زنند .
پس هانى را كتف بسته از دار الأماره بيرون آوردند و او فرياد بر مىداشت كه :
وا مذحجاه ! ، و لا مذحج لى اليوم ، يا مذحجاه ! و اين مذحج . ؟ ! « 2 »
از حبيب السّير نقل است كه هانى « 3 » بن عروه از اشراف كوفه و اعيان شيعه به
هامش
( 1 ) الارشاد مفيد ، ج 2 ، ص 63 .
( 2 ) نك : كامل ابن اثير ، ج 4 ، ص 37 .
( 3 ) در رؤياى صادقهء ميرزا يحيى ابهرى است كه حضرت امام حسين عليه السّلام را ديد در حرم مطهر بين ضريح و در وسطى ايستاده بود و نور جلالش مانع از مشاهدهء جمالش است و پير مرد محاسن سفيدى پشت به ديوار مقابل آن حضرت ايستاده و در كمال ادب ، چون خواست داخل حرم شود آن پير مرد مانع شد به ملاحظهء حضرت فاطمه و خديجهء كبرى و حضرت رسول و امير المؤمنين - عليهم الصّلاة و السّلام - كه در حرم بودند ، و گفت : دانستم كه پيغمبرانى كه از اجداد آن حضرت بودند با امامان داخل حرم بودند ، مىگويد : پس من قهقرى بيرون آمدم از حرم تا در رواق آنجا ايستادم .
پس نقل كرده شفا گرفتن خود را از حضرت تا آن كه گفته : ديدم در پهلوى خود ايستاده شيخ جليلى كه محاسنش سفيد است پس به وى گفتم : شيخنا ، اين پير مرد كه محاسن سفيد دارد و خارج از حرم شد او متولّى است ؟
فرمود : او را نشناختى با اين كه زيادتر از يك ساعت است كه به او متوسّل شدهاى ؟
گفتم : به حقّ اين امام نشناختم او را .
فرمود : او حبيب بن مظاهر است .
گفتم : از كجا دانستى كه من متوسّل به حبيب شدهام زيادتر از يك ساعت ؟
فرمود : مىديدم تو را . پس خجالت كشيدم كه اسم او را بپرسم . چون از دست من رفت از شخص ديگر پرسيدم اسم او را گفت : هانى بن عروه بود ، پس تأسف خوردم كه چرا او را نشناختم تا دامنش بگيرم . مؤلف رحمة اللّه .