آن ملعون براى خوش آمد ابن زياد گوش به سخن مسلم نداد . « 1 »
عبيد اللّه گفت : اى بىحميّت * ز مسلم كن قبول اين وصيّت
اى عمر ! مسلم با تو رابطهء قرابت دارد چرا از قبول وصيّت او امتناع مىنمايى بشنو هر چه مىگويد :
عمر چون از ابن زياد دستور يافت دست مسلم گرفت به كنار قصر برد . مسلم گفت : وصيّتهاى من آن است كه :
اوّلا من در اين شهر هفت صد درهم قرض دارم شمشير و زره مرا به فروش و قرض مرا ادا كن . « 2 »
دوّم آن كه چون مرا مقتول ساختند بدن مرا از ابن زياد رخصت بطلبى و دفن نمايى . « 3 »
سيّم آن كه به حضرت امام حسين عليه السّلام بنويسى « 4 » كه به اين جانب نيايد چون كه من نوشتهام كه مردم كوفه با آن حضرتاند و گمان مىكنم كه به اين سبب آن حضرت به طرف كوفه مىآيد ، پس عمر سعد تمام وصيّتهاى مسلم را براى ابن زياد نقل كرد . « 5 »
عبيد اللّه كلامى گفت كه حاصلش آن است كه : اى عمر ! تو خيانت كردى كه راز او را نزد من افشا كردى . امّا جواب وصيّتهاى او آن است كه ما را با مال او كارى نيست هر چه گفته است چنان كن ، و امّا چون او را كشتيم در دفن بدن او مضايقه نخواهيم كرد . « 6 »
( و به روايت أبو الفرج ، ابن زياد گفت امّا در باب جثّهء مسلم شفاعت تو را قبول
هامش
( 1 ) جلاء العيون ، ص 618 تا 621 .
( 2 ) نك : تاريخ ابن اثير ، ج 3 ، ص 274 .
( 3 ) تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 212 .
( 4 ) الارشاد ، ص 239 .
( 5 ) تاريخ ابن اثير ، ج 3 ، ص 274 .
( 6 ) بحار الأنوار ، ج 44 ، ص 355 .