حقّ آن بشير نذير اسير من گرديده و مرا رعايت مىكند .
چون نام آن حضرت را شنيدند بادبان كشتى را فرود آوردند و كشتى را لنگر افكندند و دو مرد را در كشتى كوچكى نشانيدند و جامههايى براى من فرستادند كه من بپوشم ، و از شير فرود آمدم و شير در كنارى ايستاد و نظر مىكرد كه من چه مىكنم ، پس جامهها به نزد من انداختند و من پوشيدم ، و يكى از ايشان گفت كه :
بيا بر دوش من سوار شو تا تو را به كشتى برسانم . نبايد شير رعايت حقّ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم را زياده از امّت او بكند .
پس من به نزد شير رفتم و گفتم : خدا تو را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم جزاى خير بدهد .
چون اين را گفتم و اللّه ديدم كه آب از ديدهاش فرو ريخت و از جاى خود حركت نكرد تا من داخل كشتى شدم و پيوسته به من نظر مىكرد تا از او غايب شدم . « 1 »
[ چهارم : مرغ كفشبردار : ]
چهارم : مشايخ حديث روايت كردهاند كه : چون حضرت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم ارادهء قضاى حاجت مىنمود از مردم بسيار دور مىشد روزى در بيابانى براى قضاء حاجت دور شد و موزهء خود را كند و قضاى نموده وضو ساخت و چون خواست كه موزه را بپوشد مرغ سبزى كه آن را « سبز قبا » مىگويند از هوا فرود آمده موزهء حضرت را برداشت و به هوا بلند شد پس موزه را انداخت مار سياهى از ميانش بيرون آمد . « 2 »
و به روايت ديگر : مار را از موزهء آن حضرت گرفت و بلند شد و به اين سبب حضرت نهى فرمود از كشتن آن .
هامش
( 1 ) الخرائج ، ج 1 ، ص 136 ؛ بحار الأنوار ، ج 17 ، ص 409 ؛ ناسخ التواريخ ، ج 5 ، ص 139 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ، ج 1 ، ص 135 - 136 ؛ اسد الغابة ، ج 2 ، ص 103 ؛ دلائل النبوة ، ج 6 ، ص 45 .
( 2 ) قصص الانبياء راوندى ، ص 314 ؛ بحار الأنوار ، ج 17 ، ص 305 ؛ مناقب ، ج 1 ، ص 179 ؛ حياة الحيوان الكبرى ، ج 1 ، ص 38 .