زهرآلوده « 1 » و غير ذلك از حكايات بسيار و ما در اينجا اكتفا مىكنيم به ذكر چند امر :
[ اوّل ضامن آهو : ]
اوّل : راوندى و ابن بابويه از امّ سلمه روايت كردهاند كه : روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم در صحرايى راه مىرفت ناگاه شنيد كه منادى ندا مىكند : يا رسول اللّه ! حضرت نظر كرد كسى را نديد ، پس بار ديگر ندا شنيد و كسى را نديد ، و در مرتبهء سيّم كه نظر كرد آهويى را ديد كه بستهاند ، آهو گفت : اين اعرابى مرا شكار كرده است و من دو طفل در اين كوه دارم مرا رها كن كه بروم و آنها را شير بدهم و برگردم .
فرمود : خواهى كرد ؟
گفت : اگر نكنم خدا مرا عذاب كند مانند عشّاران . « 2 »
پس حضرت آن را رها كرد تا رفت و فرزندان خود را شير داد و به زودى برگشت و حضرت آن را بست .
چون اعرابى آن حال را مشاهده كرد گفت : يا رسول اللّه ! آن را رها كن .
چون آن را رها كرد دويد و مىگفت : اشهد آن لا إله الّا اللّه و انّك رسول اللّه . « 3 »
و ابن شهر آشوب روايت كرده است كه : آن آهو را يهودى شكار كرده بود و چون به نزد فرزندان خود رفت و قصّه خود را براى ايشان نقل كرد ، گفتند : حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم ضامن تو گرديده و منتظر است ، ما شير نمىخوريم تا به خدمت آن حضرت برويم .
پس به خدمت آن حضرت شتافتند و بر آن حضرت ثنا گفتند و آن دو آهو بچه روهاى خود را بر پاى آن حضرت مىماليدند ، پس يهودى گريست و مسلمان شد و
هامش
( 1 ) الخرائج ، ج 1 ، ص 27 ؛ بحار الأنوار ، ج 17 ، ص 406 .
( 2 ) عشّاران : گمركچيان .
( 3 ) الخرائج ، ج 1 ، ص 37 ؛ قصص الانبياء راوندى ، ص 32 .