گفتهاند ، و قبر او در بغداد مزار مسلمانان است ، و اين كه بعضى چنان دانند كه قبر محمّد بن اسماعيل بن جعفر الصّادق عليه السّلام است درست نباشد .
و صاحب عمدة الطّالب گفته كه : محمد بن صالح مردى دلير و دلاور بود و شعر نيكو توانست گفت و چون مردم را در بيعت و متابعت غاصبين حقوق اهل بيت مىنگريست از قتل و غارت ايشان دريغ نمىخورد . وقتى در ايّام متوكّل عبّاسى بر مجتازان طريق مكّه بيرون آمد و در آن گير و دار مأخوذ شد او را اسير كرده به نزد متوكّل بردند . امر كرد تا او را در سرّ من راى محبوس داشتند و مدت حبس او به دراز كشيد و او در حبس خانه فراوان شعر گفت و متوكّل را به قصيدهاى چند مدح كرد . و سبب خلاصى او آن شد كه ابراهيم بن المدبّر كه يك تن از وزراى متوكّل بود يك قطعه از اشعار محمّد بن صالح را كه صدر آن اين مطلع است :
طرب الفؤاد و عاده احزانه * و تشعّثت شعباته اشجانه
و بدا له من بعد ما اندمل الهوى * برق تالق موهنا لمعانه
يبدوا كحاشية الرّداء و دونه * صعب الذّرى متمتّع اركانه
فدنى لينظر كيف لاح فلم يطق * نظرا اليه و ردّه سجّانه
فالنّار ما اشتملت عليه ضلوعه * و الماء ما سمحت به اجفانه
به يك تن از مغنّيهاى متوكّل بياموخت و گفت كه بر متوكّل تغنّى كند .
چون متوكّل آن اشعار را اصغاء نمود گفت : گويندهء اين شعر كيست ؟
ابراهيم گفت : محمّد بن صالح بن موسى الجون ، و بر ذمّت گرفت كه محمّد از اين پس خروج نكند ، متوكّل او را رها ساخت . لكن ديگر باره محمّد به مراجعت حجاز دست نيافت و در سر من رأى به جنان جاويدان شتافت .
سبب شفاعت ابراهيم در حقّ محمّد چنان است كه از محمد بن صالح نقل شده كه گفت : وقتى بر مجتازان حجاز بيرون شدم و قتال دادم و ايشان را مغلوب و مقهور ساختم ، بر تلّى بر آمدم و نگران بودم كه چگونه اصحاب من به اخذ غنائم مشغولند .
ناگاه زنى در ميان هودج به نزديك من آمد و گفت : رئيس اين لشكر كيست ؟