داده بود و اگر چه امام حسن عليه السّلام مىدانست كه سخنان او جز كذب و دروغ فروغى ندارد لكن چاره نداشت . زيرا كه از آن مردمان كه به يارى او جمع شده بودند ، جز معدودى ، تمام بر طريق نفاق بودند و اگر كار به جنگ مىرفت ، در اوّل حمله آن قليل شيعه خونشان ريخته مىشد و يك تن به سلامت نمىماند .
علّامهء مجلسى رحمه اللّه در جلاء العيون فرموده كه : چون نامهء معاويه به امام حسن عليه السّلام رسيد و حضرت نامهء معاويه و نامههاى منافقان اصحاب خود را خواند ، و بر گريختن عبيد اللّه و سستى لشكر او و نفاق لشكر خود مطّلع گرديد ، باز براى اتمام حجّت بر ايشان فرمود :
مىدانم كه شما با من در مقام مكريد ، و ليكن حجّت خود را بر شما تمام مىكنم ، فردا در فلان موضع جمع شويد و نقض بيعت نكنيد و از عقوبات الهى بترسيد . پس ده روز در آن موضع توقّف فرمود ، زياده از چهار هزار كس بر سر آن حضرت جمع نشدند ، پس حضرت بر منبر بر آمد فرمود كه : عجب دارم از گروهى كه نه حيا دارند و نه دين ، واى بر شما ، به خدا سوگند كه معاويه وفا نخواهد كرد به آنچه ضامن شده است از براى شما در كشتن من ، مىخواستم براى شما دين حقّ را برپا دارم يارى من نكرديد ، من عبادت خدا را تنها مىتوانم كرد و ليكن به خدا سوگند كه چون من امر را به معاويه بگذارم شما در دولت بنى اميّه هرگز فرح و شادى نخواهيد ديد ، و انواع عذابها بر شما وارد خواهند ساخت ، و گويا مىبينم فرزندان شما را كه بر در خانههاى فرزندان ايشان ايستاده باشند ، آب و طعام طلبند و به ايشان ندهند ، به خدا سوگند كه اگر ياورى مىداشتم كار را به معاويه نمىگذاشتم ، زيرا كه به خدا و رسول سوگند ياد مىكنم كه خلافت بر بنى اميّه حرام است ، پس افّ باد بر شما اى بندگان دنيا ، به زودى و بال اعمال خود را خواهيد يافت .
چون حضرت از اصحاب خود مأيوس گرديد ، در جواب معاويه نوشت كه : من مىخواستم حقّ را زنده گردانم و باطل را بميرانم و كتاب خدا و سنّت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 544
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٥٤٤