تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
را عارضه‌اى رو دهد ، قيس بن سعد امير باشد ، و اگر او را نيز عارضه رو دهد سعيد پسر قيس امير باشد . پس عبيد الله را وصيّت فرمود كه از مصلحت قيس بن سعد و سعيد بن قيس بيرون نرود و خود از آنجا بار كرد و به ساباط مداين تشريف برد ، و در آنجا خواست كه اصحاب خود را امتحان كند ، و كفر و نفاق و بىوفايى آن منافقان را بر عالميان ظاهر گرداند . پس مردم را جمع كرد و حمد و ثناى الهى به جاى آورد ، پس فرمود : به خدا سوگند كه من به حمد اللّه و المنّه اميدم آن است كه خيرخواه‌ترين خلق مىباشم از براى خلق او ، و كينهء از هيچ مسلمانى در دل ندارم و ارادهء بدى نسبت به كسى به خاطر نمىگذرانم ، هان اى مردم ! آنچه شما مكروه مىداريد در جماعت و اجتماع مسلمانان ، اين بهتر است از براى شما از آنچه دوست مىداريد از پراكندگى و تفرّق ، و آنچه من صلاح شما را در آن مىبينم نيكوتر است از آنچه شما صلاح خود را در آن مىدانيد ، پس مخالفت امر من مكنيد و رأيى كه من براى شما اختيار كنم بر من ردّ مكنيد ، حقّ تعالى ما و شما را بيامرزد ، و به هر چه موجب محبّت و خشنودى اوست هدايت نمايد . « 1 » و چون اين خطبه به پاى برد ، از منبر فرود آمد . آن منافقان كه اين سخنان را از آن حضرت شنيدند به يكديگر نظر كردند و گفتند : از كلمات حسن عليه السّلام معلوم مىشود كه مىخواهد با معاويه صلح كند و خلافت را به او واگذارد ، پس آن منافقان كه گروهى از ايشان در باطن مذهب خوارج داشتند ، برخاستند و گفتند : كفر و اللّه الرجل ! به خدا قسم كه اين مرد كافر شد ، پس بر آن حضرت بشوريدند و به خيمهء آن جناب ريختند و اسباب هر چه يافتند غارت كردند ، حتّى مصلّاى آن جناب را از زير پايش كشيدند ، و عبد الرّحمن بن عبد اللّه ازدى پيش تاخت و رداى آن حضرت را از دوشش بكشيد و ببرد ! ، آن حضرت متقلّد السّيف بنشست و رداء بر دوش
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 44 ، ص 46 ؛ مقاتل الطالبيين ، ص 63 ؛ الارشاد ، ج 2 ، ص 11 .