برداشتند . بدرستى كه معاويه با من منازعه كرد در امرى كه مخصوص من بود ، و من سزاوار آن بودم ، چون ياورى نيافتم دست از آن برداشتم از براى صلاح اين امّت و حفظ جانهاى ايشان ، شما با من بيعت كرده بوديد كه من با هر كه صلح كنم صلح كنيد ، و با هر كه جنگ كنم شما با او جنگ كنيد ، من مصلحت امّت را در اين ديدم كه با او صلح كنم و حفظ خونها را بهتر از ريختن خون دانستم ، غرض صلاح شما بود ، و آنچه من كردم حجّتى است بر هر كه مرتكب اين امر مىشود ، اين فتنهاى است براى مسلمانان و تمتّع قليلى است براى منافقان ، تا وقتى كه حقّ تعالى غلبهء حقّ را خواهد و اسباب آن را ميسّر گرداند . « 1 »
پس معاويه برخاست و خطبه خواند و ناسزا به حضرت امير المؤمنين عليه السّلام گفت ، حضرت امام حسين عليه السّلام برخاست كه متعرّض جواب او گردد ، حضرت امام حسن عليه السّلام دست او را گرفت و او را نشانيد ، و خود برخاست ، فرمود : اى آن كسى كه على عليه السّلام را ياد مىكنى و به من ناسزا مىگويى ، منم حسن ، پدرم على بن ابى طالب عليه السّلام است ، تويى معاويه و پدرت صخر است ، مادر من فاطمه عليها السّلام است .
و مادر تو هند است . جدّ من رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم است و جدّ تو حرب است . جدّهء من خديجه است و جدّهء تو فتيله است ، پس خدا لعنت كند هر كه از من و تو گمنامتر باشد ، و حسبش پستتر ، و كفرش قديمتر ، و نفاقش بيشتر باشد ، و حقّش بر اسلام و اهل اسلام كمتر باشد .
پس اهل مجلس همه خروش برآوردند و گفتند : آمين . « 2 » « 3 »
و روايت شده كه چون صلح ميان معاويه و حضرت امام حسن عليه السّلام منعقد شد ، معاويه حضرت امام حسين عليه السّلام را تكليف بيعت كرد ، حضرت امام حسن عليه السّلام به معاويه فرمود كه : او را كارى مدار كه بيعت نمىكند تا كشته شود ، و او كشته
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 44 ، ص 65 ؛ العوالم ، ص 173 .
( 2 ) يقول مؤلّف الكتاب ، و أنا اقول آمين ثمّ آمين ثمّ آمين و يرحم اللّه عبدا قال آمينا . ( ع س ) .
( 3 ) مقاتل الطالبيين ، ص 52 ؛ الارشاد مفيد ، ج 2 ، ص 15 ؛ جلاء العيون ، ص 435 - 436 ؛ بحار الأنوار ، ج 44 ، ص 49 .