تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
پس بار ديگر ابن زياد او را طلبيد و گفت : از دروغهاى امام خود چيزى نقل كن ، رشيد گفت : من دروغگو نيستم ، و امام من دروغگو نيست و مرا خبر داده است كه دستها و پاها و زبان مرا خواهى بريد . ابن زياد گفت : ببريد او را و دستها و پاهاى او را ببريد ، و زبان او را بگذاريد تا دروغ امام او ظاهر شود . چون دست و پاى او را بريدند و او را به خانه بردند ، خبر به آن لعين رسيد كه او امور غريبه از براى مردم نقل مىكند امر نمود كه زبانش را نيز بريدند . « 1 » و به روايتى : امر كرد كه او را نيز به دار كشيدند . شيخ طوسى به سند معتبر از ابو حسّان عجلى روايت كرده است كه گفت : ملاقات كردم امة اللّه دختر رشيد هجرى را ، و گفتم : خبر ده مرا از آنچه از پدر بزرگوار خود شنيده‌اى . گفت : شنيدم كه مىگفت كه شنيديم از حبيب خود حضرت امير المؤمنين عليه السّلام كه مىگفت : اى رشيد ! چگونه خواهد بود صبر تو در وقتى كه طلب كند ولد الزّناى بنو اميّه ، و دستها و پاها و زبان تو را ببرد ؟ گفتم : يا امير المؤمنين ! آخرش آيا بهشت خواهد بود ؟ فرمود كه : بلى و تو با من خواهى بود در دنيا و آخرت . پس دختر رشيد گفت : به خدا سوگند ديدم كه عبيد اللّه بن زياد ، پدر مرا طلبيد و گفت : بيزارى بجوى از امير المؤمنين ! عليه السّلام ، او قبول نكرد . ابن زياد گفت كه امام تو چگونه تو را خبر داده است كه كشته خواهى شد ؟ گفت كه : خبر داده است مرا خليلم امير المؤمنين عليه السّلام كه مرا تكليف خواهى نمود كه از او بيزارى بجويم ، پس دستها و پاها و زبان مرا خواهى بريد . آن ملعون گفت : به خدا سوگند كه امام تو را دروغگو مىكنم . دستها و پاهاى او را ببريد و زبان او را بگذاريد ، پس دستها و پاهاى او را بريدند و به خانهء ما آوردند من به نزد او رفتم و گفتم : اى پدر ! اين درد و
هامش
( 1 ) رجال كشى ، ج 1 ، ص 291 ؛ جلاء العيون ، ص 582 - 583 ؛ بحار الأنوار ، ج 42 ، ص 137 ؛ روضة الواعظين ، ج 1 ، ص 287 ؛ مدينة المعاجز ، ج 2 ، ص 138 ، ح 519 .