نصرت فرزند پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم بيرون آيد و او را به قتل رسانند و سرش را در دور كوفه بگردانند ( و غرض او حبيب بود ) .
اين را گفتند و از هم جدا شدند ، اهل مجلس چون سخنان ايشان را شنيدند ، گفتند : ما از ايشان دروغگوترى نديده بوديم .
هنوز اهل مجلس برنخاسته بودند كه رشيدى هجرى كه از محرمان اسرار حضرت امير المؤمنين عليه السّلام بود ، به طلب آن دو بزرگوار آمد و از اهل مجلس احوال ايشان را پرسيد ، ايشان گفتند كه : ساعتى در اينجا توقّف كردند ، و رفتند و چنين سخنان با يكديگر گفتند ، رشيد گفت : خدا رحمت كند ميثم را ، اين را فراموش كرده بود كه بگويد : آن كسى كه سر او را خواهد آورد ، جايزهء او را صد درهم از ديگران زياده خواهند داد .
چون رشيد رفت آن جماعت گفتند كه : اين از آنها دروغگوتر است .
پس بعد از اندك وقتى ديدند كه ميثم را بر در خانهء عمرو بن حريث بر دار كشيده بودند ، و حبيب بن مظاهر با حضرت امام حسين عليه السّلام شهيد شد و سر او را بر دور كوفه گردانيدند . « 1 »
ايضا شيخ كشى روايت كرده است كه : روزى حضرت امير المؤمنين عليه السّلام با اصحاب خود با خرماستانى آمد ، و در زير درخت خرمايى نشست و فرمود كه از آن درخت ، خرمايى به زير آوردند و با اصحاب خود تناول فرمود ، پس رشيد هجرى گفت : يا امير المؤمنين ! چه نيكو رطبى بود اين رطب ، حضرت فرمود : يا رشيد تو را بر چوب اين درخت بردار خواهند كشيد .
پس بعد از آن رشيد پيوسته به نزد آن درخت مىآمد و آن درخت را آب مىداد ، روزى به نزد آن درخت آمد ، ديد كه آن را بريدهاند ، گفت : اجل من نزديك شد ، بعد از چند روز ابن زياد فرستاد و او را طلبيد ، در راه ديد كه درخت را به دو حصّه نمودهاند ، گفت : اين را براى من بريدهاند .
هامش
( 1 ) جلاء العيون ، ص 581 - 582 ؛ رجال كشى ، ج 1 ، ص 292 .