خجالت و نااميدى نشيند . « 1 »
اين روايت نيز در بعضى از اشعار ديوان معجز نشان آن حضرت مذكور است :
يا حار همدان من يمت يرنى * من مؤمن او منافق قبلا « 2 »
( الابيات ) فقير گويد : بدان كه نسب شيخنا البهائى - زيد بهائه - به حارث مذكور منتهى مىشود ، « 3 » و لهذا شيخ بهائى گاهى حارثى از خود تعبير مىفرمايد .
و اين حارث همان است كه حضرت امير عليه السّلام را ديد با حضرت خضر در نخيله كه طبق رطبى از آسمان بر ايشان نازل شد و از آن خوردند ، امّا خضر عليه السّلام دانهء او را دور افكند ، و لكن حضرت امير عليه السّلام در كف دست جمع كرد ، حارث گفت : گفتم به آن حضرت كه اين دانههاى خرما را به من ببخش ، حضرت آنها را به من بخشيد من نشاندم ، آن را بيرون آمد خرمايشان پاكيزه كه مثل آن نديده بودم . « 4 »
و هم روايت است كه وقتى به حضرت امير المؤمنين عليه السّلام عرض كرد كه : دوست دارم كه مرا گرامى دارى به آن كه به منزل من درآيى و از طعام من ميل فرمايى ، حضرت فرمود : به شرط آن كه تكلّف نكنى براى من چيزى را ، پس داخل منزل او شد . حارث پارهء نانى براى آن حضرت آورد حضرت شروع كرد به خوردن . حارث گفت : با من در اهمى مىباشد و بيرون آورد و نشان داد و عرض كرد : اگر اذن دهيد براى شما چيزى بخرم ، فرمود : اين نيز از همان چيزى است كه در خانه است يعنى عيبى ندارد و تكلّف ندارد . « 5 »
هامش
( 1 ) رجال كشى ، ج 1 ، ص 299 ، ح 142 ؛ معجم رجال الحديث ، ج 4 و بحار الأنوار ، ج 39 ، ص 241 .
( 2 ) بعضى چون ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 99 ؛ بحرانى در لؤلؤة البحرين ، ص 16 گمان كردهاند شعر منسوب به على عليه السّلام است و در ديوان ص 88 نيز آمده ، بعضى ديگر معتقدند از سيد حميرى است . نك : مستدرك الوسائل ، ج 3 ، ص 418 ؛ الكنى و الالقاب ، ج 2 ، ص 95 ؛ مناقب ابن شهر آشوب ؛ اعيان الشيعة ، ج 4 ، ص 370 .
( 3 ) خلاصة الاثر ، ج 3 ، ص 455 .
( 4 ) قصص الانبياء راوندى ، ص 160 .
( 5 ) بحار الأنوار ، ج 42 ، ص 160 ، ح 30 ؛ كشى ، ص 82 ؛ اعيان الشيعة ، ج 4 .