آنگاه شربتى از شير طلبيد و اندكى بياشاميد و فرمود كه : اين آخر روزى من است از دنيا ، اهل بيت به هاىهاى بگريستند . « 1 »
نقل شده كه مردى ابن ملجم را گفت : اى دشمن خداى ! خوشدل مباش كه امير المؤمنين عليه السّلام را بهبودى حاصل شود .
آن ملعون گفت : پس امّ كلثوم بر چه كس مىگريد ، بر من مىگريد ، يا بر على سوگوارى مىكند ؟ سوگند با خداى كه اين شمشير را با هزار درهم خريدم و با هزار درهم آن را به زهر سيراب ساختم و هر نقصان كه داشت به اصلاح آوردم و با چنان شمشير ضربتى بر على زدم كه اگر قسمت كنند آن ضربت را بر اهل مشرق و مغرب همگان بميرند . « 2 »
و بالجمله ، چون شب بيست و يكم شد ، فرزندان و اهل بيت خود را جمع كرد و ايشان را وداع كرد و فرمود كه : خدا خليفهء من است بر شما ، او بس است مرا و نيكو وكيلى است . و ايشان را وصيّت به خيرات فرمود و در آن شب اثر زهر بر بدن مباركش بسيار ظاهر شده بود ، هر چند خوردنى و آشاميدنى آوردند تناول نفرمود و لبهاى مباركش به ذكر خدا حركت مىكرد و مانند مرواريد عرق از جبين نازنينش مىريخت و به دست مبارك خود پاك مىكرد ، و مىفرمود : شنيدم از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم كه چون نزديك وفات مؤمن مىشود عرق مىكند جبين او مانند مرواريد تر ، و نالهء او ساكن مىشود .
پس صغير و كبير فرزندان خود را طلبيد و فرمود كه : خدا خليفهء من است بر شما ، شما را به خدا مىسپارم ، پس همه به گريه افتادند . حضرت امام حسن عليه السّلام گفت : اى پدر ، چنين سخن مىگويى كه گويا از خود نااميد شدهاى .
فرمود : اى فرزند گرامى ! يك شب پيش از آن كه اين واقعه بشود جدّت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم را در خواب ديدم . از آزارهاى اين امّت با او شكايت كردم ، فرمود :
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 42 ، ص 290 ؛ ناسخ التواريخ ، جزء سوم از جلد چهارم ، ص 293 .
( 2 ) الارشاد مفيد ، ج 1 ، ص 21 .