امّ كلثوم گفت : اى دشمن خدا ، امير المؤمنين عليه السّلام را كشتى ؟ آن ملعون گفت :
امير المؤمنين را نكشتهام ، پدر تو را كشتهام .
امّ كلثوم فرمود : اميدوارم كه آن حضرت از اين ضربت شفا يابد و حقّ تعالى تو را در دنيا و آخرت معذّب دارد .
ابن ملجم گفت : كه آن شمشير با هزار درهم خريدهام ، و هزار درهم ديگر دادهام كه آن را به زهر آب دادهاند و ضربتى بر او زدهام كه اگر ميان اهل زمين قسمت كنند آن ضربت را هرآينه همه را هلاك كند . « 1 »
ابو الفرج نقل كرده كه به جهت معالجهء زخم امير المؤمنين عليه السّلام ، اطبّاء كوفه را جمع كردند ، و عالمتر آنان در عمل جرّاحى شخصى بود كه او را اثير بن عمرو مىگفتند ، چون در جراحت امير المؤمنين عليه السّلام نگريست شش گوسفندى طلبيد كه تازه و گرم باشد ، چون آن شش را حاضر كردند . رگى از آن بيرون كشيد آنگاه او را در شكاف زخم كرد در آن دميد تا اطرافش به اقصاى جراحت رسيد و لختى بگذاشت ، پس برداشت و در آن نظر كرد ، بعضى از سفيدى مغز سر آن حضرت را در آن ديد آن وقت به امير المؤمنين عليه السّلام عرض كرد كه وصيّت خود را بكن كه ضربت اين دشمن خدا كار خود را كرده و به مغز سر رسيده و ديگر كار از تدبير بيرون شده . « 2 »
* * *
هامش
( 1 ) الارشاد ، 1 / 21 ؛ الاخبار الطوال ، ص 214 ؛ طبقات ابن سعد ، ج 2 ، ص 24 ؛ تاريخ طبرى ، ج 6 ، ص 85 ؛ كامل ابن اثير ، ج 3 ، ص 169 ؛ كشف الغمه ، ج 1 ، ص 586 ؛ مقاتل الطالبيين ، ص 36 ؛ عقد الفريد ، ج 4 ، ص 359 .
( 2 ) مقاتل الطالبيين ، ص 23 ؛ بحار الأنوار ، ج 42 ، ص 234 .