باره حضرت امام حسن عليه السّلام از خانه بيرون آمد و فرمود كه : نگفتم به خانههاى خود رويد ؟ .
گفتم : به خدا سوگند يا بن رسول اللّه ! كه جانم يارى نمىكند و پايم قوّت رفتار ندارد ، و تا امير المؤمنين عليه السّلام را نبينم به جايى نمىتوانم رفت ، پس بسيار گريستم و حضرت امام حسن عليه السّلام داخل خانه شد و بعد از اندك زمانى بيرون آمد و مرا به اندرون خانه طلبيد ، چون داخل شدم ديدم كه امير المؤمنين عليه السّلام را بر بالشها تكيه دادهاند و عصابهء زردى بر سرش بستهاند و روى مباركش از بسيارى خونى كه از سرش رفته است چنان زرد شده بود كه ندانستم عصابهاش زردتر بود يا رنگ مباركش .
چون ملاى خود را بر آن حال مشاهده كردم بىتاب شدم و در قدم محترمش افتادم و مىبوسيدم و بر ديدههاى خود مىماليدم و مىگريستم .
حضرت فرمود كه : اى اصبغ ! گريه مكن كه من راه بهشت در پيش دارم .
گفتم : فداى تو شوم مىدانم كه تو به بهشت مىروى من بر حال خود و بر مفارقت تو مىگريم . انتهى . « 1 »
و بالجمله ، پس ساعتى مدهوش شد به سبب زهرى كه در بدن مباركش جارى شده بود چنان كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم به سبب زهرى كه به او داده بودند گاهى مدهوش مىشد ، و گاهى به هوش بازمىآمد . چون امير المؤمنين عليه السّلام به هوش آمد ، امام حسن عليه السّلام كاسهاى از شير به دست آن حضرت داد ، حضرت گرفت ، اندكى تناول فرمود و بقيّهء آن را براى ابن ملجم امر فرمود ، ديگر باره سفارش كرد به حضرت امام حسن عليه السّلام در باب اكل و شرب آن ملعون . « 2 »
شيخ مفيد و ديگران روايت كردهاند كه : چون ابن ملجم را به حبس بردند ،
هامش
( 1 ) بحار الأنوار ، ج 42 ، ص 204 ؛ به نقل از امالى مفيد ، ص 216 ؛ جلاء العيون ، ص 326 ؛ امالى طوسى ، ص 123 .
( 2 ) بحار الأنوار ، ج 42 ، ص 276 - 289 .