و قضيّهء مرد آذربيجانى « 1 » و شتر سركش او .
و حكايت مرد يهودى « 2 » و مفقود شدن مالهاى او و آوردن جنّيان آنها را به امر
هامش
( 1 ) حكايت مرد آذربيجانى چنان است كه : آن مرد روزى به خدمت امير المؤمنين عليه السّلام آمد و عرض كرد كه : مرا شترى سركش و شموس است كه به هيچ نوع منقاد نمىشود : فرمود : چون بازشوى برو در آن موضعى كه شتر صعب تو در آنجا است و اين دعا بخوان : اللّهمّ انّى اتوجّه اليك الخ . آن مرد مراجعت كرد و به اين دعا شتر خود را رام ساخت و سال ديگر بر آن نشست و به خدمت امير المؤمنين عليه السّلام آمد از آن پيش كه سخن گويد امير المؤمنين عليه السّلام حكايت رام شدن شتر را به همان نحو كه واقع شده بود تقرير فرمود . عرض كرد چنان مىنمايد كه نزد من حاضر بودى و معاينه مىفرمودى . مؤلّف رحمه اللّه [ مناقب 2 ، ص 310 ] .
( 2 ) حكايت مرد يهودى : چنان است كه ابو اسحاق سبيعى و حارث اعور روايت كردهاند كه پير مردى را در كوفه ديديم كه مىگريست و مىگفت : صد سال روزگار به سر بردم و جز ساعتى عدل نديدم .
گفت : چگونه بود ؟
گفت : من حجر حميرىام و بر دين يهودان بودم ، از بهر ابتياع طعام به كوفه آمدم ، چون قبّه - كه نام موضعى است در كوفه - رسيدم مالهاى من مفقود شد ، به نزديك اشتر نخعى رفتم ، قصّهء خويش بگفتم ، اشتر مرا به نزد امير المؤمنين عليه السّلام برد ، آن حضرت چون مرا ديد فرمود : يا اخا اليهود ! علم بلايا و منايا و ما كان و ما يكون به نزد ما است ، من بگويم تو از بهر چه آمدى ، يا تو مرا خبر مىدهى ؟
گفتم : بلكه تو بگوى .
فرمود : مردم جنّ مال تو را در قبّه ربودند . الحال چه مىخواهى ؟
گفتم : اگر تفضّل كنى بر من و مالم را به من برسانى مسلمان شوم ، پس مرا خواست و مرا با خود برد به قبّهء كوفه و دو ركعت نماز گزارد و دعايى نمود ، پس قرائت فرمود :يُرْسَلُ عَلَيْكُما شُواظٌ مِنْ نارٍ وَ نُحاسٌ فَلا تَنْتَصِرانِ( الآية ) .
[ سورهء الرحمن ، آيهء 35 ] آنگاه فرمود : اى معشر جنّ ! شما با من بيعت كرديد و پيمان نهاديد ، اين چه نكوهيده كارى است كه مرتكب شديد ؟
ناگاه ديدم مالم از قبّه بيرون شد ، در زمان ، شهادت گفتم و ايمان آوردم و اكنون كه وارد كوفه شدم آن حضرت مقتول شده گريهام از آن است .
ابن عقده گفته كه آن مرد از قلاع مدينه بود . مؤلف رحمه اللّه .
[ ناسخ التواريخ ، جزء چهارم از جلد سوم ، ص 364 به نقل از كتاب معجزات و دلايل ابن عقده ] .