تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨
ابن مسهر . « 1 » و مخاطبه فرمودن آن جناب با ثعبان بر منبر كوفه . « 2 » و تكلّم كردن مرغان و گرگ و جرّى « 3 » با آن حضرت . و سلام دادن ماهيان فرات آن جناب را به امارت مؤمنان . و برداشتن غراب كفش آن حضرت را « 4 » و افتادن مارى از آن .
هامش
( 1 ) حديث شير و جويريه چنان است : كه حضرت امير المؤمنين عليه السّلام به او فرمود هنگامى كه عازم خروج به سفر شده بود كه اى جويريه ، در عرض راه شيرى با تو دچار خواهد شد ، عرض كرد : تدبير چيست كه از او سلامت جويم ؟ فرمود : او را سلام برسان و بگو كه امير المؤمنين عليه السّلام مرا از آسيب تو امان داده است ، پس جويريه بيرون شد ، و چون در اثناى راه شير را ملاقات كرد سلام رسانيد و امان خويش را از حضرت امير عليه السّلام بگفت ، چون شير اين بشنيد روى برتافت و همهمه كرد و برفت . چون جويريه از سفر مراجعت كرد حكايت شير را براى آن حضرت نقل نمود آن جناب فرمود كه شير تو را گفت كه : وصىّ محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلم را از من سلام برسان و از دست مبارك پنج عقد شمرده يعنى پنج مرتبه سلام رسانيد . و به طريق ديگر نيز اين قضيّه نقل شده لكن اين نقل موافق روايت حضرت باقر عليه السّلام بود . [ بحار الأنوار ، ج 41 ، ص 245 و ناسخ جزء چهارم از جلد سوم ، ص 362 ] . ( 2 ) قضيّهء ثعبان : چنان است كه روزى حضرت امير المؤمنين عليه السّلام بر منبر كوفه خطبه مىخواند كه ثعبانى از نزد منبر ظاهر شد و به آهنگ امير المؤمنين عليه السّلام بر فراز شد ، مردمان ترسيدند و مهيّاى دفع آن شدند ، حضرت اشاره كرد كه به حال خود باشيد ، پس آن ثعبان به نزديك آن حضرت شد ، حضرت سر را به جانب او برد و او دهان خود را بر گوش آن حضرت نهاد و صيحه زد و از مكان خود نازل شد و مردم ساكت و متحيّر بودند ، و امير المؤمنين عليه السّلام لبهاى مبارك خود را حركت داد و آن ثعبان اصغاء مىكرد و پائين شده و از ديده‌ها غايب گشت ، چنانچه گويى زمين او را بلع كرد ، پس امير المؤمنين عليه السّلام رجوع به خطبهء خويش نمود و بعد از فراغ از خطبه و نزول از منبر ، مردم نزد آن جناب جمع شدند و از حال ثعبان پرسش كردند فرمود كه : حاكمى بود از حكّام جنّيان قضيّهء بر او مشتبه شده بود ، نزد من آمد و از من استفهام كرد من حكم را ياد او دادم ، دعا كرد و رفت . و بدين مطلب اشاره كرده مرحوم ملا محمّد طاهر در شعر خود :بود خليفه حقّ آن كه بر سر منبر * جواب مشكل ثعبان دهد سليمان وار نه جاهلى كه چو مشكل شدى بر او وارد * ز ننگ جهل بر او پيچها زدى چون مارمؤلف رحمه اللّه ( 3 ) نوعى ماهى است . ( 4 ) قضيّهء برداشتن كلاغ كفش آن حضرت را : چنان است كه صاحب اغانى از مداينى نقل كرده كه : يك روز سيّد حميرى سوار بر اسب در كناسهء كوفه بايستاد و گفت : اگر كسى در فضيلت على عليه السّلام حديثى گويد كه من آن را نشنيده باشم و به شعر در نياورده باشم اسب خويش را با آنچه با من است عطا كنم . جماعتى كه حاضر بودند حديث از فضايل على عليه السّلام كردند و سيّد شعرهاى خويش را كه موافق آن حديث بوده انشاد مىكرد تا آن كه مردى روايت كرد از ابو الزّغل مرادى كه گفت : حاضر خدمت حضرت امير المؤمنين عليه السّلام شدم و آن حضرت خفّ خويش را از براى نماز بيرون كرد ، در زمان ، مارى ميان آن رفت ، پس چون فارغ شد و كفش خويش را طلبيد غرابى از هوا به زير آمد و آن خفّ را به منقار گرفت و به هوا برد و از فراز به زمين افكند آن مار از خفّ بيرون آمد . سيّد حميرى گفت كه تاكنون اين حديث را نشنيده بودم ، پس اسب خود را و آنچه به او وعده كرده عطا كرد و اشعار متضمّن اين فضيلت انشاد كرد كه صدر آن‌ها اين شعر است :الا يا قوم للعجب العجاب * لخفّ ابى الحسين و للحباب .مؤلّف رحمه اللّه . [ بحار الأنوار ، ج 41 ، ص 243 و ناسخ جزء چهارم از جلد سوم ، ص 635 ؛ الاغانى ، ج 7 ، ص 257 ؛ مناقب آل ابى طالب ، ج 1 ، ص 452 ؛ قاموس الرجال ، ج 2 ، ص 71 ؛ ديوان السيد الحميرى ، ص 125 ؛ الغدير ، ج 2 ، ص 241 ] .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 378 | الشيخ عباس القمي