سليمان ، « 1 » و واعظ بغدادى ، « 2 » در عهد ناصر عبّاسى و حكايت رسوا شدن ايشان
هامش
( 1 ) اما حكايت مقاتل بن سليمان - كه از جمله اجلّه اعيان اهل سنّت است - از تاريخ ابن خلكان چنين نقل شده كه ابراهيم حربى حديث كرده كه روزى مقاتل گفت : سلونى عما دون العرش . شخصى به او گفت چون آدم عليه السّلام حج گزاشت سر او را كه تراشيد ؟ ( جواب اين مسأله بيايد در مجلد دوّم در ذكر فضائل حضرت امام على النقى عليه السّلام ) .
مقاتل گفت : اين سؤال از شما نيست لكن خدا خواست كه مرا مبتلا سازد به عجز و ذلّت به سبب عجبى كه در نفس من به هم رسيد .
( 2 ) و امّا حكايت واعظ چنين است : كه در زمان النّاصر لدين اللّه العباسى واعظى مشهور به علم رجال و حديث بود و در پاى منبر او از عارف و عامى مردم بغداد خلقى كثير جمع مىگشت . و او حكماى متألّهين و طلبهء علوم عقليّه و اهل كلام را دشمن مىداشت ، و از همه افزون مردم شيعى را بد مىگفت . بزرگان شيعه با هم قرار دادند كه مردى را بگمارند گاهى كه واعظ خويشتن را بر سر منبر مىستايد و شيعيان را بد گويى مىنمايد ، از معضلات مسائل و مشكلات مطالب از وى پرسش كنند و او را شرمنده و در ميان مردم رسوا نمايند . از ميانه مردى به نام احمد بن عبد العزيز را اختيار نمودند كه مردى شيعى بود و از علم كلام و معلومات معتزله و مسائل ادبيّه بهرهء وافى داشت . يك روز كه واعظ بر سر منبر قرار داشت و مردم بسيار نيز جمع بودند واعظ آغاز سخن به ذكر صفات قادر ذو المنن نمود ، در اثناى وعظ او احمد بن عبد العزيز برخاست و از مسائل عقليّه چيزى چند به قانون متكلّمين از معتزله پرسش نمود ، و جواب هيچ يك را واعظ نتوانست كه بگويد ، لا جرم به طريق محاجّه و جدل كلمات خطابه و الفاظ مسجّع و مقفّى ، سخنى چند بر هم مىبافت و مىپرداخت و در پايان كار اين كلمات بگفت : اعين المعتزلة حول ، و اصواتى فى مسامعهم طبول ، و كلامى في أفئدتهم يصول ، يا من بالاعتزال ، و يحك كم تحوم و تجول حول من لا يدركه العقول ؟ كم اقول كم اقول ؟ خلوا هذا الفضول :
يعنى : چشمهاى معتزله دو بين و احول است ، و بانگ من در گوش ايشان مانند طبل بىاثر است ، و سخنان من در دلهاى ايشان مانند پيكان تير كار مىكند . اى كسى كه بر قانون اعتزال مىروى ، واى بر تو چه قدر دور مىزنى و جولان مىكنى حول كسى را كه عقلا از درك او عاجزند ؟ و چند در تفهيم آن همىگويي : من مىگويم من مىگويم ؟ ( آنگاه گفت ) دست از اين فضوليها برداريد .
مردمان چون اين عبارات مسجّع و چربزبانى را از واعظ ديدند ، اغلوطه خوردند و احمد را بانگ زدند كه خاموش باش ، واعظ شاد شد و طربناك و آغاز شطّاحى نهاد كرة بعد كرة همىگفت : سلونى قبل آن تفقدونى . احمد ديگر باره برخاست و گفت :
اى شيخ ! اين چه سخن است كه مىگويى هيچ كس به اين كلمه تنطّق نكرده است مگر علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و تمام خبر معلوم است .
و از ذكر تمام خبر اين سخن را اراده كرد كه آن حضرت فرمود : لا يقولها بعدى الّا مدّع كذّاب .
واعظ هنوز شاد خاطر و طربناك بود و در پاسخ احمد همىخواست كه بنمايد كه من علم رجال را نيز به كمال دانم .
گفت : كدام علىّ بن ابى طالب ؟ آيا علىّ بن ابى طالب بن المبارك النيشابورى را گويى ، يا علىّ بن ابى طالب بن اسحاق المروزى ، يا ابن عثمان القيروانى ، يا ابن سليمان الرازى ؟ هفت يا هشت علىّ بن ابى طالب از روات احاديث شمار كرد .
اين وقت احمد بن العزيز برخاست و دو تن ديگر نيز از يمين و يسار به حمايت احمد برخاستند و دل به مرگ نهادند .
پس احمد گفت : اى شيخ ! آهسته باش . گويندهء اين سخن علىّ بن ابى طالب عليه السّلام شوهر حضرت فاطمه عليها السّلام سيّدهء نساء عالميان است . اگر هنوز نمىشناسى روشنتر بگويم . صاحب اين قول آن كس است كه وقتى محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلم در ميان اصحاب عقد برادرى ببست او را برادر خويش خواند ، مسجّل فرمود كه على نظير من است ، آيا مكانت و منزلت او را هيچ نشنيدى ، و مقام رفيع و محلّ منيع او را هيچ ندانستى ؟
واعظ خواست احمد را جواب گويد ، آن ديگرى از جانب يمين بانگ زد كه اى شيخ ! ساكت باش در اسامى مردم محمّد بن عبد اللّه بسيار است لكن آن كس ديگر است كه خداوند در شأن او فرمود :
ما ضلّ صاحبكم و ما غوى ، و ما ينطق عن الهوى ان هو الّا وحى يوحى .
و هم چنان علىّ بن ابى طالب در ميان اسامى بسيار است لكن آن كس ديگر است كه صاحب شريعت در حقّ او فرمود : انت منّى بمنزلة هارون من موسى الّا انّه لا نبىّ بعدى .
يعنى : تو وصىّ منى و خليفهء منى و از براى من چنانى كه هارون از براى موسى بود مگر آن كه پيغمبرى نيست بعد از من .
هان اى شيخ ! دانسته باش كه اسامى بسيار است و كنيت فراوان لكن هر كس را بايد به جاى خود شناخت .
واعظ روى به جانب او آورد تا او را پاسخى گويد كه آن ديگرى از جانب يسار بانگ زد كه اى شيخ ! چندان بيهوده مگوى تو مرد جاهلى باشى و اگر على بن ابى طالب عليه السّلام را نشناسى معذور باشى و اين شعر بگفت :و اذا خفيت على الغبىّ فعاذر * انّ لا ترانى مقلة عمياءحاصل مضمون آن كه :شبپره گر وصل آفتاب نخواهد * رونق بازار آفتاب نكاهداين وقت مجلس مضطرب گشت ، و عامّه در هم افتادند و سر و مغز يكديگر با مشت بكوفتند ، سرها برهنه گشت و جامهها بر تن چاك شد ، واعظ هول زده از منبر فرود آمد و او را به خانه بردند در به روى او ببستند .
اين خبر به دربار خليفه رسيد ملازمان سلطان درآمدند و مردم را از جنگ و جوش بازداشتند ، نماز ديگر النّاصر لدين اللّه فرمان كرد تا احمد و آن دو نفر ديگر را مأخوذ داشته محبوس نمودند پس از تسكين فتنهها رها دادند .
مؤلف رحمه اللّه . [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، ج 13 ، ص 107 ] .