هامش
چون حضرت شكم محترم خود را گشود ، گفت : پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول اللّه دستور مىدهى كه دهان خود را بر شكم تو گذارم ؟
چون رخصت يافت ، شكم مكرّم آن حضرت را بوسيد و گفت : پناه مىبرم به موضع قصاص شكم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم از آتش جهنّم در روز جزا .
حضرت فرمود كه اى سواده ! آيا قصاص مىكنى ، يا عفو مىنمايى ؟
گفت : عفو مىنمايم يا رسول اللّه .
حضرت فرمود : خداوندا تو عفو كن از سوادة بن قيس چنان كه او عفو كرد از پيغمبر تو ، پس حضرت از منبر به زير آمد و داخل خانهء امّ سلمه شد و مىگفت : پروردگارا ! تو سلامت دار امّت محمّد را از آتش جهنّم و بر ايشان حساب روز جزا را آسان گردان .
پس امّ سلمه گفت : يا رسول اللّه ، چرا تو را غمگين مىيابم و رنگ مبارك تو را متغيّر مىبينم ؟
حضرت فرمود كه : جبرئيل در اين ساعت خبر مرگ مرا رسانيد . پس سلام بر تو باد در دنيا كه بعد از اين روز هرگز صداى محمّد را نخواهى شنيد .
امّ سلمه چون اين خبر وحشت اثر را از آن سيّد بشر شنيد ، خروش بر آورد و گفت : وا حزناه بر تو ، اندوهى مرا روى داد يا محمّد كه ندامت و حسرت تدارك او نمىكند .
پس حضرت فرمود كه : اى امّ سلمه ! حبيب دل من و نور ديدهء من ، فاطمه را طلب نما . اين را گفت و مدهوش شد .
چون فاطمهء زهرا عليها السّلام به خانه آمد پدر خود را بدان حال مشاهده نمود خروش برآورد و گفت : جانم فداى تو باد و رويم فداى روى تو باد اى پدر بزرگوار ، تو را چنان مىبينم كه عزم سفر آخرت دارى و لشكرهاى مرگ تو را از هر سو فرو گرفتهاند ، آيا كلمهاى با فرزند مستمند خود سخن نمىگويى ، و آتش حسرت او را به زلال بيان خود تسكين نمىدهى ؟
چون حضرت صداى غمزداى فرزند دلبند خود را شنيد ديدهء مبارك خود را گشود و گفت : اى دختر گرامى ! در اين زودى از تو مفارقت مىكنم و تو را وداع مىنمايم ، پس سلام بر تو باد .
حضرت فاطمه عليها السّلام چون اين خبر وحشت اثر از آن سرور شنيد ، آه حسرت از دل برآورد و سؤالاتى چند از آن حضرت نمود تا آن كه آن جناب مدهوش شد .
و چون بلال نداى نماز در داد و گفت الصّلاة رحمك اللّه ، حضرت به هوش بازآمد ، برخاست ، و به مسجد درآمد و نماز را سبك اداء كرد ، چون فارغ شد ، علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و اسامة بن زيد را طلبيد و فرمود : مرا به خانهء فاطمه بريد .
چون به خانهء نور ديدهء خود درآمد سر خود را در دامن آن بهترين زنان عالميان گذاشت و تكيه فرمود ، چون حسنين جدّ بزرگوار خود را بر آن حالت مشاهده كردند بىتاب گرديدند و آب حسرت از ديده باريدند و خروش بر آوردند و مىگفتند كه : جانهاى ما فداى جان تو باد ، و روهاى ما فداى روى تو باد .
حضرت پرسيدند كه : ايشان كيستند ؟ امير المؤمنين عليه السّلام گفت : يا رسول اللّه ! فرزندان گرامى تو حسن و حسين مىباشند ، پس حضرت ايشان را به نزد خود طلبيد و دست در گردن ايشان در آورد و آن دو جگرگوشهء خود را به سينهء خود چسبانيد و چون حضرت امام حسن عليه السّلام بيشتر مىگريست ، حضرت فرمود : يا حسن ! گريه را كم كن كه گريهء تو بر من دشوار است و موجب آزار دل فكار [ است ] .