تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 252

مساهمون:

ص٢٥٢
هامش
پس در آن حال ملك موت نازل شد و گفت : السّلام عليك يا رسول اللّه ! حضرت فرمود : و عليك السّلام يا ملك الموت مرا به سوى تو حاجتى است . ملك موت گفت كه : حاجت شما چيست اى پيغمبر خدا ؟ فرمود كه : حاجت من آن است كه روح مرا قبض نكنى تا جبرئيل نزد من آيد و بر من سلام كند و من بر او سلام كنم و او را وداع نمايم . پس ملك موت بيرون آمد و مىگفت : وا محمّداه ! پس جبرئيل از هوا به ملك موت رسيد و پرسيد كه قبض روح محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم كردى اى ملك موت ؟ گفت : كه اى جبرئيل ! آن حضرت از من سؤال كرد كه قبض روح ننمايم تا تو را ملاقات نمايد و با تو وداع كند . جبرئيل گفت : اى ملك موت ! مگر نمىبينى كه درهاى آسمان را گشوده‌اند براى روح محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم . پس جبرئيل نازل شد و به نزد آن حضرت آمد و گفت : السّلام عليك يا ابا القاسم . حضرت فرمود : و عليك السّلام يا جبرئيل ، آيا در چنين حال مرا تنها مىگذارى ؟ جبرئيل گفت : يا محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم تو را مىبايد مرد و همه كس را مرگ در پيش است و هر نفسى چشندهء مرگ است . حضرت فرمود : نزديك شو به من اى حبيب من . پس جبرئيل نزديك آن حضرت رفت و ملك موت نازل شد و جبرئيل به او گفت : اى ملك موت ! به خاطر دار وصيّت حق تعالى را در قبض روح محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم . پس جبرئيل در جانب راست آن حضرت ايستاد و ميكائيل در جانب چپ ملك الموت در پيش رو مشغول قبض روح اطهر آن حضرت گرديد . پس ابن عبّاس گفت كه : آن حضرت در آن روز مكرّر مىگفت كه بطلبيد از براى من حبيب دل مرا ، و هر كه را كه مىطلبيدند روى مبارك خود را از او مىگردانيد ، پس به حضرت فاطمه عليها السّلام گفتند كه : گمان ببريم كه او على عليه السّلام را مىطلبد ، حضرت فاطمه عليها السّلام رفت و امير المؤمنين عليه السّلام را حاضر گردانيد ، چون نظر مبارك سيّد انبياء صلّى اللّه عليه و آله و سلم به روى سيّد اوصياء افتاد شاد و خندان گرديد و مكرّر گفت : اى على ! نزديك من بيا تا آن كه دست او را گرفت و نزديك بالين خود نشاند و باز مدهوش شد . پس در اين حال حسن مجتبى و حسين سيّد الشّهداء عليهما السّلام از در برآمدند چون نظر ايشان بر جمال بىمثال آن برگزيدهء ذو الجلال افتاد آن حضرت را بدان حال مشاهده كردند فرياد وا جدّاه ! وا محمّداه بر آوردند و فغان كنان خود را بر سينهء آن حضرت افكندند حضرت امير عليه السّلام خواست كه ايشان را دور كند در آن حالت حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلم به هوش آمد و گفت : يا على ! بگذار كه من دو گل بوستان خود را ببويم ، و ايشان گل رخسار مرا ببويند ، و من ايشان را وداع كنم ، و ايشان مرا وداع كنند بدرستى كه ايشان بعد از من مظلوم خواهند شد و به تيغ و زهر ستم كشته خواهند شد . پس سه مرتبه فرمود كه : لعنت خدا بر كسى باد كه بر ايشان ستم كند پس دست به سوى امير المؤمنين عليه السّلام دراز كرد و آن حضرت را كشيد تا به زير لحاف خود برد و دهان خود را بر دهان او . و به روايتى ديگر : به گوش او نهاد و با او راز بسيار گفت و اسرار الهى و علوم غير متناهى بر گوش او مىخواند تا آن كه مرغ روح مقدسش به سوى آشيان عرش رحمت پرواز كرد ، پس امير مؤمنان از زير لحاف سيّد پيغمبران بيرون آمد و گفت : حقّ تعالى مزد شما را عظيم گرداند در مصيبت پيغمبر شما بدرستى كه خداوند عالميان روح آن حضرت را به سوى خود برد ، پس صداى خروش و شيون از اهل بيت رسالت بلند شد ، و جمعى از مؤمنان كه در مقام تهيّهء خلافت مشغول نگرديده بودند در تعزيه و مصيبت با ايشان موافقت نمودند . ابن عبّاس گفت كه : از حضرت امير عليه السّلام پرسيدند كه چه راز بود كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم در زير لحاف با تو مىگفت ؟ حضرت فرمود كه : هزار باب از علم تعليم من نمود كه از هر باب هزار باب ديگر گشوده مىشود . مؤلف رحمه اللّه [ امالى صدوق ، ص 505 ؛ بحار الأنوار ، ج 22 ، ص 507 ] .