كنيد كه چگونه خلافت من خواهيد كرد در اين دو چيز ، بدرستى كه خداوند لطيف خبير مرا خبر داده است كه اين دو چيز از هم جدا نمىشوند تا در حوض كوثر بر من وارد شوند ، بدرستى كه اين دو چيز را در ميان شما مىگذارم و مىروم ، پس سبقت مگيريد بر اهل بيت من و پراكنده مشويد از ايشان و تقصير مكنيد در حقّ ايشان كه هلاك خواهيد شد ، و چيزى تعليم ايشان مكنيد بدرستى كه ايشان داناترند از شما ، و چنين نيابم شما را كه بعد از من از دين بر گرديد و كافر شويد و شمشيرها بر روى يكديگر بكشيد ، پس ملاقات كنيد من - يا على عليه السّلام را - در لشكرى مانند سيل در فراوانى و سرعت و شدّت . و بدانيد كه على بن ابى طالب پسر عمّ و وصى من است ، و قتال خواهد كرد بر تأويل قرآن چنان كه من قتال كردم بر تنزيل قرآن .
و از اين باب سخنان در مجالس متعدّده مىفرمود .
[ جيش اسامه ]
پس اسامة بن زيد را امير كرد و لشكرى از منافقان و اهل فتنه و غير ايشان براى او ترتيب داد و امر كرد او را كه با اكثر صحابه بيرون رود به سوى بلاد روم به آن موضعى كه پدرش در آنجا شهيد شده بود ، و غرض حضرت از فرستادن اين لشكر آن بود كه مدينه از اهل فتنه خالى شود و كسى با حضرت امير المؤمنين عليه السّلام منازعه نكند تا امر خلافت بر آن حضرت مستقر گردد ، و مردم را مبالغهء بسيار مىفرمود در بيرون رفتن و اسامه را به جرف ( به ضمّ جيم و سكون راء موضعى است در يك فرسخى مدينه ) فرستاد و حكم فرمود كه در آنجا توقّف نمايد تا لشكر نزد او جمع شوند ، و جمعى را مقرّر نمود كه مردم را بيرون كنند ، و ايشان را حذر مىفرمود از دير رفتن .
[ كنار بقيع ]
پس در اثناى آن حال آن حضرت را مرضى طارى شد كه به آن مرض به رحمت الهى و اصل گرديد ، چون آن حالت را مشاهده نمود دست امير المؤمنين عليه السّلام را گرفت و متوجّه بقيع گرديد ، و اكثر صحابه از پى او بيرون آمدند ؛ و فرمود كه : حقّ تعالى مرا امر كرده است كه استغفار كنم براى مردگان بقيع ، چون به بقيع رسيد گفت : السّلام عليكم يا اهل القبور ، گوارا باد شما را آن حالتى كه صبح كردهايد در آن و نجات يافتهايد از فتنههايى كه مردم را در پيش است ،