سيّد گفت : به كجا مىروى ؟
گفت : اگر محمد بر حقّ نمىبود چنين جرأت نمىكرد بر مباهله و اگر با ما مباهله كند پيش از آن كه سال بر ما بگذرد يك نصرانى بر روى زمين نخواهد ماند .
و به روايت ديگر گفت كه من روهايى مىبينم كه اگر از خدا سؤال كنند كه كوهى را از جاى خود بكند هرآينه خواهد كند ، پس مباهله مكنيد كه هلاك مىشويد ، و يك نصرانى بر روى زمين نخواهد ماند .
پس ابو حارثه به خدمت حضرت آمد و گفت : اى ابو القاسم ! در گذر از مباهله با ما و با ما مصالحه كن بر چيزى كه قدرت بر اداى آن داشته باشيم .
پس حضرت با ايشان مصالحه نمود كه هر سال دو هزار « 1 » حلّه بدهند كه قيمت هر حلّه چهل درهم باشد ، و بر آن كه اگر جنگى روى دهد سى زره و سى نيزه و سى اسب به عاريه بدهند و حضرت نامهء صلح براى ايشان نوشت و برگشتند . « 2 »
پس حضرت فرمود كه : سوگند ياد مىكنم به آن خداوندى كه جانم در قبضهء قدرت او است كه هلاك نزديك شده بود به اهل نجران ، و اگر با من مباهله مىكردند هرآينه همه ميمون و خوك مىشدند ، و هرآينه تمام اين وادى بر ايشان آتش مىشد و مىسوختند و حقّ تعالى جميع اهل نجران را مستأصل مىكرد حتّى آن كه مرغ بر سر درختان ايشان نمىماند و همه نصارى پيش از سال مىمردند .
چون سيّد و عاقب برگشتند ، بعد از اندك زمانى به خدمت حضرت معاودت نمودند و مسلمان شدند . « 3 »
و صاحب كشّاف و ديگران از اهل سنّت در صحاح خود نقل كردهاند از عايشه
هامش
( 1 ) در بعضى روايات دارد مصالحه فرمود كه هر سال دو هزار جامهء نفيس و هزار مثقال طلا بدهند ، نصف آن را در محرّم و نصف ديگر را در رجب . مؤلف رحمه اللّه .
( 2 ) بحار الأنوار ، ج 21 ، ص 238 ؛ مجمع البيان ، ج 1 ، ص 451 ؛ اعلام الورى ، ج 1 ، ص 257 ؛ تفسير بيضاوى ، ج 1 ، ص 261 ؛ تفسير الوسيط ، ج 1 ، ص 444 .
( 3 ) نك : مجمع البيان ، ج 1 ، ص 451 - 452 ؛ اعلام الورى ، ج 1 ، ص 257 ؛ تفسير فرات كوفى ، ص 86 - 89 .