كتيبهء « 1 » كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم در قلب آن جاى داشت ديدار شد و پنج هزار مرد از ابطال رجال مهاجر و انصار ملازم ركاب بودند ، همه با اسبهاى تازى و شتران سرخ موى و تيغهاى مهنّد « 2 » و زره داودى طىّ مسافت همىكردند ! ابو سفيان گفت : اى عبّاس ! پادشاهى برادرزادهء تو بزرگ شد .
عبّاس گفت : و يحك پادشاهى مگوى ، اين نبوّت و رسالت است .
پس ابو سفيان شتاب زده به مكّه رفت ، قريش ابو سفيان را ديدند كه به شتاب همىآيد و از دور نگريستند كه غبار لشكر فضاى جهان را تار و تيره كرده و هنوز از رسيدن پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم خبر نداشتند كه ابو سفيان فرياد كرد كه : واى بر شما اينك محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم است كه با لشكرى چون بحر موّاج در مىرسد و دانسته باشيد هر كه به خانهء من در آيد و هر كه سلاح جنگ بيفكند و هر كه در خانهء خود رود و در بر روى خود ببندد و هر كه در مسجد الحرام در آيد در امان است .
قريش گفتند : قبّحك اللّه ! اين چه خبر است كه براى ما آوردهاى ، و هند ريش او را گرفت و بسيار آسيب كرد و فرياد زد كه بكشيد اين پير احمق ! را كه ديگر از اين گونه سخن نكند .
پس افواج كتائب از قفاى يكديگر مانند سيل تا ذى طوى براندند و رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلم در ذى طوى آمد لشكريان در اطراف آن حضرت پرّه زدند . آن حضرت چون كثرت مسلمين و فتح مكّه نگريست هنگام وحدت و هجرت خويش را از مكّه ياد آورد و پيشانى مبارك را بر فراز پالان شتر نهاده سجدهء شكر گزاشت . چه ، آن هنگام كه هجرت به مدينه مىفرمود روى به مكّه نمود و فرمود :
اللّه يعلم انّى احبّك ، و لو لا انّ اهلك اخرجونى عنك لما اثرت عليك بلدا ، و لا ابتغيت بك بدلا ، و انّى لمغتمّ على مفارقتك . « 3 »
هامش
( 1 ) كتيبة : لشكر يا اسبان گرد آمده را با گروه اسبان غارتكننده از صد تا هزار .
( 2 ) شمشير كه از آهن هندى زده باشند .
( 3 ) بحار الأنوار ، ج 21 ، ص 122 ، خداى مىداند تو را دوست مىدارم اگر مردم تو مرا بيرون شدن نمىفرمودند هيچ شهرى را بر تو نمىگزيدم و بدل نمىگرفتم و از دورى تو سخت غمندهام .