عبّاس بن عبد المطّلب با خود انديشيد كه اگر اين لشكر به مكّه در آيد ، از جماعت قريش يك تن زنده نماند ، همىخواست تا به موضع اراك « 1 » رفته مگر تنى را ديدار كند پس بر استر خاصّ رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلم نشسته تا اراك براند ، ناگاه بانگ ابو سفيان و بديل بن ورقا را اصغا « 2 » نمود كه با يكديگر سخن مىگويند ، ابو سفيان را صدا زد ، ابو سفيان عبّاس را بشناخت گفت : يا ابا الفضل ! بابى انت و امّى ، چه روى داده ؟
عبّاس گفت : واى بر تو ، اينك رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم است با دوازده هزار مرد مبارز ، ابو سفيان گفت : اكنون چارهء كار ما چيست ؟ عبّاس گفت : بر اين استر رديف من باش تا تو را خدمت آن حضرت ببرم و از بهر تو امان طلبم . و دانسته باش اى ابو سفيان كه امشب كار طلايه « 3 » با عمر بن الخطاب است ، اگر تو را ديدار كند زنده نگذارد ، زيرا كه در ميان عمر و ابو سفيان در زمان جاهليّت كار به خصومت نهانى مىرفت . گويند هند زوجهء ابو سفيان همواره با چند تن از جوانان قريش ابواب مؤالفت و مخالطت بازداشت و عمر يك تن از آن جمله بود و از اين روى با ابو سفيان كه رقيب هند بود كينى و كيدى داشت . « 4 »
بالجمله ابو سفيان رديف عبّاس شد ، عباس آهنگ خدمت رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلم نمود . چون به خيمهء عمر بن الخطّاب رسيد ، عمر ابو سفيان را بديد از جاى بجست و خدمت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم آمد و عرض كرد : يا رسول اللّه ! اين دشمن خداى را نه امان است نه ايمان . بفرماى تا سر او را برگيرم ، عبّاس گفت : يا رسول اللّه ! من او را امان دادهام .
پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم فرمود : اى ابو سفيان ! ساختهء ايمان باش تا امان يا بى .
قال : فما نصنع باللّات و العزّى ؟ فقال له عمر : اسلح « 5 » عليهما .
هامش
( 1 ) اراك : موضعى است نزديك مدينه .
( 2 ) اصغا : گوش داشتن ، شنيدن ، گوش فرا دادن .
( 3 ) طلايه : مقدمة الجيش را گويند و آن مختصر لشكرى است كه براى اطلاع از حال دشمن پيشتر حركت مىكند .
( 4 ) ناسخ التواريخ حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم ، ج 3 ، ص 19 .
( 5 ) سلح به مهملتين از باب فتح يعنى : سرگين و غايط كرد . مؤلّف