قال ابو سفيان : اف لك ، ما افحشك ! ما يدخلك يا عمر فى كلامى و كلام ابن عمّى ؟
ابو سفيان گفت : با لات و عزّى « 1 » - كه دو بت بزرگند - چه كنم ؟
عمر گفت : پليدى كن بر آنها .
ابو سفيان از اين كلمه برآشفت و گفت : افّ باد بر تو چه قدر فحّاشى ! چه افتاده كه در ميان سخن من و سخن پسر عمّم درآيى ؟
عمر گفت : اگر بيرون اين خيمه بودى با من نتوانستى چنين سخن كرد .
رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلم ايشان را از غلظت بازداشت و با عبّاس فرمود : امشب ابو سفيان را در خيمهء خويش بدار بامداد نزد من حاضر كن . پس شب را ابو سفيان در خيمهء عبّاس به صبح آورد .
صبح نداى اذان بلال شنيد ، پرسيد اين چه منادى است ؟ عبّاس فرمود : مؤذّن رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم است . پس ابو سفيان نظاره كرد كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلم وضو مىساخت و مردم نمىگذاشتند كه قطرهاى از آب دست مباركش به زمين آيد و از يكديگر مىربودند و بر روى خويش مىماليدند .
فقال : باللّه لم أر كاليوم قطّ كسرى و لا قيصر . « 2 »
بالجمله بعد از نماز به خدمت آن حضرت آمد ، و از بيم جان شهادتين گفت .
عبّاس عرض كرد : يا رسول اللّه ! ابو سفيان مردى فخر دوست است . او را در ميان قريش مكانتى مخصوص فرماى .
حضرت فرمود : هر كه از اهل مكّه به خانهء ابو سفيان داخل شود ايمن است ، و هم فرمود : هر كه سلاح از تن دور كند و يا به خانهء خويش رود و در ببندد ، يا داخل مسجد الحرام شود ايمن است . پس امر فرمود كه : ابو سفيان را در جاى مضيقى وادارد تا لشكر خدا بر او عبور دهد ، پس ابو سفيان را در تنگناى معبر بازداشت و لشكر فوج فوج از پيش روى او مىگذشت ، بعد از عبور طبقات لشكر و افواج سپاه
هامش
( 1 ) نام لات و عزّى : در قرآن سوره نجم آيهء 20 آمده است و نيز نك : الاصنام از كلبى .
( 2 ) به خدا قسم كه پادشاه روم و ايران را بدين گونه كه پيغمبر است نديدم .