چون مرحب اين رجز از امير المؤمنين عليه السّلام شنيد كلام كاهنهاش « 1 » به ياد آمد كه گفته بود كه بر همه كس غلبه توانى كرد الّا آن كس كه نام او حيدره باشد ، كه اگر با او جنگ كنى كشته شوى ، پس فرار كرد .
شيطان به صورت حبرى ممثّل شده و گفت : حيدره بسيار است . از بهر چه مىگريزى ؟ پس مرحب بازشتافت و خواست كه پيش دستى كند و زخمى بر آن حضرت زند كه امير المؤمنين عليه السّلام او را مجال نگذاشت و ذو الفقار بر سرش فرود آورده و او را به خاك هلاك انداخت .
و از پس او ربيع بن ابى الحقيق كه از صنا ديد « 2 » قوم بود و عنتر خيبرى ، كه از ابطال رجال و به شجاعت و جلادت معروف بود ، و مرّة و ياسر و امثال ايشان را كه از شجعان يهود بودند به قتل رسانيد .
يهودان هزيمت شده به قلعهء قموص گريختند و به چستى و چالاكى دروازهء قموص را ببستند . امير المؤمنين عليه السّلام با شمشير كشيده به پاى دروازه آمد بىتوانى آن در آهنين را بگرفت و حركت داد ، چنان كه آن قلعه را لرزشى سخت افتاد كه صفيه دختر حيىّ بن اخطب از فراز تخت خود به زير افتاد ، و در چهرهء او جراحتى رفت .
پس حضرت آن در را از جاى بكند و بر فراز سر برده سپر خود نمود و لختى رزم بداد ، يهودان در بيغولهها گريختند . آنگاه حضرت آن در را بر سر خندق قنطره « 3 » كرده و خود در ميان خندق ايستاده و لشكر را از آن عبور داد ، آنگاه آن در را چهل ذراع به قفاى سر پرانيد ، چهل كس خواستند او را جنبش دهند امكان نيافت .
و شعراء ، خصوص شعراى عرب ، اشعار بسيار در اين مقام گفتهاند و شايسته
هامش
( 1 ) كاهن : كسى كه از غيب خبر دهد .
( 2 ) صناديد : اشراف و بزرگان .
( 3 ) قنطره : پل .