تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
بخنديدند ، آن زن صيحه كشيد . مردى از مسلمانان چون اين بديد آن جهود را به كيفر اين كار زشت بكشت . يهودان از هر سو مجتمع شده آن مرد مسلمان را به قتل رسانيدند « 1 » و اين قصّه در حال به پيغمبر خداى صلّى اللّه عليه و آله و سلم رسيد ، آن حضرت بزرگان يهود را طلب كرد و فرمود : چرا پيمان بشكستيد و نقض عهد كرديد ؟ از خداى بترسيد و بيم كنيد از آنچه قريش را افتاد كه با شما نيز تواند رسيد و مرا به رسالت باور داريد ، چه دانسته‌ايد كه سخن من بر صدق است . ايشان گفتند : اى محمّد ! ما را بيم مده و از جنگ قريش و غلبه بر ايشان فريفته مشو ، همانا با قومى رزم دادى كه قانون حرب ندانستند . اگر [ اين ] كار با ما افتد ، طريق محاربت خواهى دانست . اين بگفتند و برخاستند و دامن بر افشاندند « 2 » و بيرون شدند . اين هنگام جبرئيل اين آيهء شريفه آورد :
وَ إِمَّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِيانَةً فَانْبِذْ إِلَيْهِمْ عَلى سَواءٍ
. « 3 » پس حضرت ، ابو لبابة را در مدينه خليفتى بداد « 4 » و رايت جنگ به حمزه رضى عنه اللّه « 5 » سپرد و لشكر ساخت و آهنگ ايشان كرد ، جماعت يهود چون قوّت مقابله و مقاتله نداشتند ، به حصارهاى خويش پناه جستند ، پانزده روز در تنگناى محاصره بودند تا كار بر ايشان تنگ شد و رعب و ترس در دلشان جاى كرد . ناچار رضا دادند كه از حصار بيرون شده حكم خداى را گردن نهند . پس ابواب حصارها را گشوده بيرون آمدند . پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم امر فرمود منذر بن قدامة سلمى را تا دست آن جماعت را از پشت ببندد و در خاطر داشت كه ايشان را مقتول سازد و
هامش
( 1 ) سيره ابن هشام ، ج 3 ، ص 51 ، و نيز نك : السيرة الحلبية ، ج 2 ، ص 208 ؛ البداية و النهاية ، ج 4 ، ص 463 . ( 2 ) دامن افشاندن : كنايه از كوچ نمودن و اعراض كردن است . ( 3 ) سورهء انفال ، آيهء 58 ؛ ابن خلدون ، ج 4 ، ص 759 . ( 4 ) يعنى بشر بن عبد المنذر انصارى را جانشين خود فرمود ، نك : تاريخ الخميس ، ج 4 ، ص 401 ، عيون الاثر ، ج 2 ، ص 290 ؛ السيرة الحلبية ، ج 2 ، ص 209 . ( 5 ) بعضى منابع به على عليه السّلام سپرد و اما برخى از منابعى كه متن را تأييد مىكند : عيون الاثر ، ج 1 ، ص 259 ؛ تاريخ الخميس ، ج 1 ، ص 409 ؛ السيرة زينى دحلان ، ج 1 ، ص 220 ؛ السيرة الحلبية ، ج 2 ، ص 209 .
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 155 | الشيخ عباس القمي