مطعم بن عدىّ و ابو البخترى و زمعة بن الأسود بن المطّلب بن اسد مىباشند با هم پيمان نهادند كه نقض عهد كنند و آن صحيفه را بدرند . صبحگاه ديگر كه صنا ديد قريش در كعبه فراهم شدند و آن پنج نفر آمدند و از اين مقوله سخن در پيش آوردند كه ناگاه ابو طالب با جمعى از مردم خود از شعب بيرون آمده به كعبه اندر آمد و در مجمع قريش بنشست ، ابو جهل را گمان آن كه ابو طالب از زحمت و رنجى كه در شعب برده صبرش تمام گشته و اكنون آمده كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم را تسليم كند .
ابو طالب آغاز سخن كرد و فرمود : اى مردمان ! سخنى گويم كه جز بر خير شما نيست ، برادرزادهام محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلم مرا خبر داده كه خداى ، ارضه « 1 » را بدان صحيفه بر گماشت تا رقوم جور و ظلم و قطيعت بخورد ، و نام خدا را به جا گذاشت اكنون آن صحيفه را حاضر كنيد اگر او راست گفته است شما را با او چه جاى سخن است ، از كيد و كينهء او دست بر داريد ، و اگر دروغ گويد هم اكنون او را تسليم كنم تا به قتل رسانيد .
مردمان گفتند : نيكو سخنى است ، پس برفتند و آن صحيفه را از امّ جلاس بگرفتند و بياوردند ، چون گشودند تمام را ارضه خورده بود جز لفظ بسمك اللّهمّ كه در جاهليّت بر سر نامهها مىنگاشتهاند . مردمان چون اين بديدند شرمسار شدند .
پس مطعم بن عدى صحيفه را بدريد و گفت : ما بيزاريم از اين صحيفهء قاطعهء ظالمه ، آنگاه ابو طالب به شعب مراجعت فرمود ، روز ديگر آن پنج نفر به اتّفاق جمعى ديگر از قريش به شعب رفتند ، و بنى عبد المطّلب را به مكّه آوردند و در خانههاى خود جاى دادند و مدّت سه سال بود كه در شعب جاى داشتند . لكن مشركين بعد از آن كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلم از شعب بيرون شد هم بر عقيدت نخست چندان كه توانستند از خصمى آن حضرت خويشتندارى نكردند و در اذيّت و آزار آن حضرت بكوشيدند به نحوى كه ذكرش را مقام گنجايش ندارد .
هامش
( 1 ) ارضه : موريانه .