تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 468

مساهمون:

ص٤٦٨
مؤكد قيام نمايد ، راى شما در اين باب چيست ؟ همه گفتند : ما احقّ و اولى از وى نيستيم . آن جماعت گفتند : با ما موافقت نماييد تا به او متابعت نموده به خلافتش برداريم . اهل بدر سوى امام عالىقدر شتافته ، براى قرار امر بيعت مجتمع گشتند الّا طلحه و زبير . امير المؤمنين فرمود : طلحه و زبير كجايند ؟ گفتند : ايشان چنان و چنين مىگويند . فرمود : در اين خطبهء جليل احضار ايشان در كار است . پس مالك اشتر و حكيم بن جبله نزد هر دو رفته ، گفتند : منصب خلافت را بر هر يكى از شما عرض كرديم شما ابا نموده ، اقبال نكرديد . اكنون مسلمانان ديگرى را كه شايستهء اين كار است اختيار كردند ، موافقت نمىكنيد . پس شما نيكخواه اهل اسلام نيستيد كه بيعت نمىنماييد با كسى كه مسلمانان بر آن اتفاق كرده‌اند ؟ بنابراين خون شما مباح و حلال و نفس شما مستحق عقاب و نكال و شايستهء عذاب و و بال است . ايشان چون ديدند كه اگر اقرار بر امتناع كنند ملحق به عثمان بن عفان خواهند شد ، هر دو نزد امير المؤمنين آمدند . به ايشان فرمود : مرا رغبتى به اين امر نيست ؛ هركدام از شما رغبت داشته باشد دست بگشايد تا با وى بيعت كنم . هر دو گفتند : تو به اين امر اولى و انسب و احرائى . پس اول طلحه و بعد از آن زبير بيعت كرد . و از بعضى ثقات چنين مسموع شده كه اين بيعت در روزى تحقّق پذيرفته كه شاه سيّاره يعنى آفتاب ، به برج حمل تحويل كرده بود كه ماه فلك ولايت در منزل خلافت استقرار يافت و چون روز ديگر شد ، عامهء مردم بيعت نمودند . پس امير المؤمنين خطبه‌اى در غايت بلاغت و فصاحت خواند و با جماعت صحابه نماز گزارده ، فرمود تا مروان و چند نفر ديگر را از بنى مغيط طلب نمايند . بعد از تفتيش و تفحص تمام ، از آن جماعت خبر و اثرى نيافتند . گويند جناب خلافت‌مآب از زوجهء عثمان بن عفان پرسيده قاتل عثمان كه بود ؟ در جواب گفت : دو مرد در سراى درآمدند و محمد بن ابى بكر با ايشان بود و آن دو مرد وى را به قتل آورده و به درجهء شهادت رسانيدند . رويهاى ايشان را ديدم اما نشناختم . امير المؤمنين محمد بن ابى بكر را طلبيده ، كيفيت واقعه استفسار نمود . او به موقف انها رسانيد كه : و اللّه ! در سراى عثمان درآمدم و قصد قتل وى داشتم . چون پدرم را ياد كرد ، از الحاح او متأثر شده دست از قتلش برداشتم و حال آنكه از انكار پشيمان و تايبم و سوگند به خدا كه من نكشته‌ام و ديگرى را نيز مانع نيامدم . زوجهء عثمان وى را در تمام سخنان تصديق نمود . و ايضا در بعضى از كتب سير و تواريخ مسطور است كه : چون اين سخن امير المؤمنين را كه قرار خلافت و حكومت عامهء مسلمانان تعلق به اختيار اهل بدر دارد به سمع ايشان رسانيدند ، طلحه و زبير با جماعتى از وجوه مهاجر و اعيان انصار نزد امير المؤمنين آمده گفتند : مسلمانان را از امام و خليفه چاره نيست و هيچ احدى از تو به اين كار انسب نى . امير در جواب ايشان فرمود : « لا حاجة لى فى
مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 468 | محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )