تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب مرتضوى ( فارسي ) — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
ديگر طلحة بن خويله اسدى ، سيم اسود بن كعب عنسى و آن زن سجاح تميميه 9334224 خ 0 9 خ بود ، بنت حارث بن سويد و جمعى از اهل ضلالت به ايشان ايمان آورده بودند از آن جمله ، مسيلمه به آن سرور نامه نوشته بود به اين عبارت كه : من مسيلمه رسول اللّه كتبه الى محمّد رسول اللّه . اما بعد ، فانّى قد اشتركت فى الامر معك و انّ لنا نصف الارض و بقريش نصفها و لكن قريشا قوما يغدرون . اين نامه از مسيلمه به سوى محمد كه رسول خداست . اما بعد ، به درستى كه من شريكم در امر نبوت با تو و مرا نصفى از زمين و قريش را نصفى . و ليكن قريش گروهىاند غدّار . و اين نوشته را به مصحوب دو كس به مدينه فرستاد و چون فرستادگان او نامه رسانيدند ، آن سرور پرسيد : اعتقاد شما دربارهء مسيلمه چيست ؟ گفتند : او در نبوت با تو شريك است . آن سرور تبسم نموده گفت : اگر كشتن رسول ممنوع نبودى ، شما را گردن مىزدم . پس جواب مكتوب به اين عبارت نوشت كه : من محمّد رسول اللّه الى مسيلمة الكذّاب . سلام على من اتّبع الهدى قد بلغنى كتاب الكذّاب و الافك و الافتراء على اللّه فانّ الارض يورثها من يشاء من عباده الصّالحين و العاقبة للمتّقين . القصه ، بعد از فرستادن اين نامه از سال يازدهم از هجرت به تاريخ بيست و ششم ماه صفر ، شيخين و عثمان و اكثر اعيان صحابه را به جهت اسباب سفر امر فرمود و اسامة بن زيد را بر ايشان امير گردانيد و فرمان داد كه غزوهء روم را پيش نهاد همت ساخت ، تا نواحى ابناء كه موضع شهادت جعفر طيار و زيد است ، برويد و شرايط كشيدن انتقام به تقديم رسانيده ، مراجعت نماييد و گوش هوش اسامه را به درر نصايح گرانبار ساخته ، رخصت فرمود . و اسامه موضع جرف را لشكرگاه كرد به نيت آنكه پس از اجتماع مردم روى به راه آورند و بعد از تعيين جيش اسامه ، به دو سه روز آن سرور را مرضى عارض شده و در آن ايام به سمع همايونش رسيد كه امارت اسامه بر خاطر اجلهء اصحاب گران آمده ، مىگويند پيغمبر آخر الزمان غلامى را بر مهاجرين اولين امير گردانيد . از اين جهت غضبناك شده با وجود ظهوريت و وفور صداع به مسجد تشريف برد و بر منبر برآمده ، بعد از حمد و ثناى بارى تعالى فرمود : ايّها الناس ، اين چه سخن است كه در باب امارت اسامه از شما به من رسيده ؟ اگر شما امروز طعن در امارت اسامه مىكنيد ، پيش از اين در امارت پدر وى طعن كرده باشيد . در غزوهء موته به خدا كه زيد قابل امارت بود و پسرش نيز صلاحيت اين امر دارد . وصيت مرا در شأن وى قبول نموده ، با وى رفيق باشيد كه از جمله اخيار شماست . آنگاه از منبر فرود آمده به