يكى در گريه ، يا هر دو به يكبار مىگريند . اگر چنانچه هر دو در آن واحد بخوابند و بگريند ، پس به تحقيق بدانيد كه يك شخص است كه به اين صورت جلوهگر شده و اگر يكى در خواب و يكى بيدار و يكى در گريه و يكى خاموش بود ، پس به درستى كه دو كساند و چون ملاحظه نمودند ، به ثبوت پيوست كه يكى بود . »
منقبت :
هم در كتاب مذكور از قاضى شريح مسطور است كه : « در زمان خلافت صورى امير خدمت قضا داشت . منقول است كه گفت : در كوفه روزى مخنثى با يك مرد و يك طفل آمده گفت : اى قاضى مسلمانان ، من آلت مردى و زن هر دو دارم ؛ چنانچه اين طفل پسر من و اين مرد شوهر من است . اكنون شهوت مردى بر من غالب شده ، مىخواهم زنى كنم ؛ در اين باب چه حكم مىفرمايى ؟ راوى گويد : من چون در اين مسأله فروماندم ، او را به خدمت امير المؤمنين بردم و احوال خود عرض نمود . امير قصّاب را طلب نموده فرمود : استخوانهاى پهلوى وى بشماريد . چون شمردند ، جانب راستش هشت عدد بود و جانب چپ هفت .
فرمود : اى شخص ، تو مردى نه زن . من بعد چادر بر سر مكن و در ميان زنان مرو كه نامحرمى . »
منقبت :
هم در كتاب مذكور مسطور است كه : « در زمان قدوهء اصحاب ، عمر بن الخطّاب دو مرد متأهّل همخانهء مسافر شدند و زنان ايشان در يك خانه مىبودند . زن يكى حامله نه ماهه بود و زن ديگرى فرزند يك ماهه . [ به مقتضاى قضا هم در آن ولا فرزند يك ماهه 1624224 خ 0 13 خ ] فوت شد و چون زن حامله را وضع حمل شد ، آن زن پسر مرده به زنى كه زاييده بود از راه خصوصيت گفت : اگر فرزند خود را به من بسپارى هم موجب اطمينان خاطر من شود و هم تو از محنت شير دادن خلاصى مىيابى . چون هر دو عورت را ميان يكديگر محبت بود ، والدهء پسر گفت :
خوش باشد . بعد از چندگاه چون پسر با وى انس گرفت ، به مقتضاى بشريت روزى ميان آن دو زن نزاع شد . مادر پسر از وى طلب فرزند خود نمود . او گفت : ديوانه شدهاى كه طلب فرزند من مىكنى ! اگر فرزند تو مىبود من چرا شير مىدادم و شير تو چون خشك مىشد ؟
مادر پسر گفت : لا تستحى من اللّه ؛ يعنى شرم نمىدارى از خداى . او نيز به مادر پسر مىگفت :
لا تستحى من اللّه . مآل مقال آنكه ، بعد از گفتوگوى بسيار اين قضيه را پيش عمر آوردند .
عمر بعد از استماع و اطلاع گفت : حلّال اين مشكلات مرتضى على است . پس مكتوبى به اين