نكته : خداى تعالى نصيب ايشان به دنيا بداد كه بعد از رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جاه تمام يافتند تا آنچه طمع داشتند يافتند تا فرداى قيامت عند اللّه بىنصيب باشند . ما لهم فى الآخرة من نصيب .
اين و امثال اين مسائل پرسيدم . و از جمله هدايا جامهاى بود كه عجوزهاى به امام عليه السّلام فرستاده بود و احمد در ميان ضيعه فراموش كرده بود .
چون از اين تشاغل و مسائل فارغ شديم ، احمد را جامه به ياد آمد . به طلب آن رفت و نيافت . متغيّر اللّون بازآمد . گفتم : چه حال رسيد ؟ حكايت گم شدن جامه بگفت .
سعد قمّى گويد : من گفتم : با مولانا بگو . چون احمد در خدمت امام ابو محمّد عليه السّلام رفت ، جامه را يافت به معجزه زير وى انداخته . از خدمت وى خرّم بيرون آمد . و آن غلام از پيش وى برفت و بعد از آن وى را نديدم . و مدّتى در خدمت مولانا بوديم . چون وقت وداع بود ، احمد و من - كه سعدم - و كهلان آن ولايت و شهر ما به خدمت رفتيم . احمد بن اسحاق پيش وى برخاست و تحيّت بگفت و گفت : ما از خدا صلوات مىخواستيم بر جدّت مصطفى و پدرت مرتضى و عمّت حسن المجتبى و آباى طاهرين تو و مادرت فاطمه عليها السّلام و بر تو . رحيل ما نزديك شد .
حقّ تعالى اين زيارت را آخر عهد مگرداناد و كعب دولت تو را بلند گرداناد و ما را از ديدار تو بىنصيب مگرداناد . و ما را از ديدار تو بىنصيب مگرداناد . يك بار ديگر . امام عليه السّلام در گريه افتاد چنان كه محاسن شريفش تر شد و گفت : يا بن اسحاق ، در دعا تكليف مكن ؛ كه در اين چند روز عمر تو به آخر رسد و با پيش خدا روى .
احمد بيفتاد و بيهوش شد . چون به هوش آمد ، از امام عليه السلام
مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 920
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٩٢٠