ارادهء راه برفت تا به زمينى رسيد نزه « 1 » بسيار آب و گياه و علف قريب العهد . به بالاى خود نگاه كرد ، قصرى رفيع ديد . قصد آن كرد . چون به در سراى آن قصر رسيد ، دو خادم سفيد آنجا نشسته ديد . چون وى را بديدند گفتند : نيك آمدى . اراد اللّه بك خيرا .
يكى از اين دو در قصر رو كرد و زود بيرون آمد و گفت : ادخل .
همدانى در قصر رفت . جوانى ديد چون فلقهء ماه نيكو منظر ، تكيه بر بالش كرده و شمشير بالاى سر آويخته . چون نزديك وى رسيد ، سلام كرد .
جواب نيكو بازداد و گفت : نه تو آن همدانيى از آن شهر كه به نزديك كوه است اين اسد نام ؟ « 2 » گفت : بلى . آن جوان گفت : انا القائم من آل محمّد .
انا الّذى اخرج فى آخر الزّمان بهذا السّيف و املا الارض قسطا و عدلا كما قد ملئت ظلما و جورا .
آن شخص بيفتاد و بوسه بر خاك داد . امام عليه السّلام گفت : سر از زمين بردار . چون برداشت گفت : خواهى به خانه روى ؟ گفت : آرى . يكى از آن خادمان دست وى بگرفت و گامى چند بيامد و به در شهرى رسيد . خادم گفت :
اين شهر شناسى ؟ گفت : پندارم اسدآباد است از شهرهاى همدان . خادم گفت :
بلى . چون از خدمت امام بيرون آمده بود صرّهاى زر به وى داده بود . و اين مرد به يك ساعت به خانهء خود رسيد و اين بشارت به قوم و قرابات خود داد . و آن قبيله بدان سبب شيعى شدند و تشيّع اختيار كردند . « 3 »
هامش
( 1 ) - نزه : خوش و خرّم .
( 2 ) - مقصود « اسدآباد » است .
( 3 ) - انجام نسخهء ن : « تمّ كتاب مناقب الطاهرين بعون الملك المعين على يد عبد الضعيف تراب عتبهء ائمّهء معصومين ابن ولد ابراهيم قزوينى فى يوم الاثنين اثنى عشر شهر جمادى الأوّل من شهور سنة سبع و خمسين و بعد ألف من الهجرة على بلده مشهد مقدّس حفظهما اللّه تعالى عن الآفات و البليّات . » * انجام نسخهء م : « فرغت من تحرير هذا الكتاب الموسوم بمناقب الطاهرين فى فضائل ائمّه معصومين عليهم السّلام فى 25 شهر شعبان المعظّم سنهء 1067 . »