تعجبى من امر اللّه . انّ اللّه تبارك و تعالى ينطقنا صغارا بالحكمة و جعلنا حجّة فى ارضه صغارا .
در حال نرجس غايب شد چنان كه گويى ميان من و ميان وى حجابى طاهر شد . فرياد بر آوردم و به امام عليه السّلام رفتم كه حال چنين است . امام عليه السّلام فرمود كه : جزع مكن ؛ كه همين ساعت بازيابى . زمانى بر آمد ، غطا مكشوف شد . نرجس را ديدم نورى از وى طاهر كه چشم من بدان متحيّر شد و كودكى ديدم ساجدا بوجهه ، جاثيا على ركبتيه ، رافعا سبّابته الى السّماء و هو يقول : اشهد ان لا إله الّا اللّه و انّ جدّى رسول اللّه و انّ امير المؤمنين ولىّ اللّه . يك يك امام را حصر كرد تا به خود رسيد و گفت :
اللّهمّ انجز لى وعدى . و اتمم لى امرى . و ثبّت وطاتى و املأ الارض بى قسطا و عدلا .
ابو محمّد عليه السّلام آواز داد كه : يا عمّه ، آن كودك به من آر . نزد وى بردم . بر دست من سلام داد بر پدر . و مرغى را ديدم بر سر وى پر زده مىآمد . امام عليه السّلام بستد و زبان در دهان وى نهاد و وى از آنجا مىمكيد . به من داد و گفت : با پيش مادر بر تا شير دهد . وى را به مادر بردم تا شير به وى داد . [ آنگاه او را نزد ابو محمد ( ع ) برگرداندم ] و بر سر وى مرغان ديدم پر زده . مرغى [ را ] آواز داد كه : وى را بردار و نگهدار و به هر چهل روز پيش ما مىآر . مرغ وى را برگرفت . امام عليه السّلام گفت :
استودعك اللّه الّذى اودعته امّ موسى عليه السّلام . نرجس در گريه افتاد . امام عليه السّلام فرمود : اسكتى . فانّ الرّضاع محرّم عليه الّا من ثديك و سيعاد اليك كما ردّ موسى الى قومه .
حكيمه گويد : من از ابو محمّد پرسيدم كه : اين مرغ چيست ؟ فرمود :
ملكى است روح القدس نام كه معلّم و مسدّد و مربّى اولاد ائمّه است . تا روز
مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 911
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٩١١