على نقى رفتم . در حال كه مرا بديد ، به معجزه گفت : مگر آمدى كه دستورى بخواهى كه نرجس را به ابو محمّد عليه السّلام دهى ؟ گفتم : بلى بدين كار آمدم . گفت : نرجس را به وى ده ؛ كه تو را در اين خير نصيبى باشد . آنگه تربيت نرجس كردم و به وى دادم و ايشان چند روز نزديك من بودند . پس از آنجا به خانهء پدر رفتند . ابو الحسن به جوار حق شد .
من روز به روز تردّد ميكردمى پيش ابو محمّد عليه السّلام چنانچه پيش پدرش رفتمى . تا روزى نرجس بيامد و موزه از پاى من بيرون مىكرد و گفت : تو خداوندگار و خواجهء منى . گفتم : بلكه تو خداوند منى و من تو را خدمت كنم چنانچه خدمت مخدوم كنند . ابو محمّد عليه السّلام بشنيد و گفت :
جزاك اللّه خيرا يا عمّة . تا به نزديك غروب آفتاب پيش ايشان بودم .
عند الغروب با نرجس گفتم : موزهء من بخواه تا به خانه روم . ابو محمّد عليه السّلام گفت : امشب پيش ما باش كه ولادت قائم خواهد بود . من گفتم :
از كه ؟ گفت : از نرجس . من در حال برجستم و نرجس را به پشت و شكم دست بگردانيدم . هيچ اثر حمل در وى طاهر نبود . با پيش ابو محمّد شدم و حال بگفتم . تبسّمى بكرد و گفت : حال وى چون حال موسى است كه حمل وى طاهر نباشد . و از نرجس پرسيدم از اين حال . گفت : مرا هيچ چيزى نيست از حمل .
و من آن شب آنجا بودم و نرجس پيش من خفته ، لا تقلّب جنبا الى جنب . تا نزديك صبح بر پاى جست ترس بر وى افتاده . من وى را در گرفتم و گفتم : بسم اللّه الرحمن الرحيم . ابو محمّد عليه السّلام آواز داد : اقرأ عليها انّا انزلناه فى ليلة القدر . چون انّا انزلناه خواندن گرفتم ، نرجس گفت : يا عمّه ، اثر حمل طاهر شد . و كودك در شكم انّا انزلناه مىخواند چنان كه من مىخواندم .
چون آواز كودك بشنيدم قرآن خواندن ، بترسيدم . امام عليه السّلام گفت : لا
مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 910
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٩١٠