كند . بنى اسرائيل عيب كردند كه وى جوان است . اين سخن به سمع داوود رسيد . اولاد انبيا را كه در حدّ نبوّت بودند بفرمود كه عصاها بيارند و در خانه نهند ، عصاى هر كدام ميوه بيارد خليفهء من باشد . جمله راضى شدند و عصاها در خانه نهادند و رؤسا و اسباط بر در خانه بخسبانيد . چون نماز صبح بگزاردند و آن در بگشادند ، جملهء عصاها برگ آورده و عصاى سليمان عليه السّلام برگ و ميوه نيز . جمله تسليم كردند و به نبوّت وى راضى شدند .
داوود عليه السّلام به حضور بنى اسرائيل پرسيد كه : يا بنىّ ، اىّ شىء ابرد ؟
فقال : عفو اللّه عن النّاس و عفو النّاس بعضهم بعضا . فقال : يا بنىّ ، اىّ شىء احلى ؟ قال : المحبّة و هو روح من اللّه فى عباده . داوود خرّم شد و در ملأ بنى اسرائيل او را خليفه كرد .
مدّتى داوود از سليمان غايب مىبود . تا روزى زن وى با وى گفت : اى جفت بسزا ، چه نيكوست صحبت تو و خوى تو و بوى تو ؛ الّا آنكه از مؤونت پدر من مىخورى . مىخواهم كارى بكنى . سليمان عليه السّلام گفت :
من حرفتى ندانم . زن گفت : به بازار شو شايد حق روزى كرامت كند . آن روز برفت ، طول النهار بود و هيچ نيافت . زن گفت : اگر امروز نبود فردا شايد باشد . دوم روز همچنين محروم بازآمد . زن گفت : فردا باشد ان شاء اللّه تعالى .
سليمان عليه السّلام روز سوم به بازار مىرفت تا به ساحل دريا به صيّادى رسيد . با وى گفت : هيچ شايد كه معونت تو كنم تا مرا چيزى بدهى ؟ گفت : شايد . آن روز حمّالى ماهيان مىكرد . نماز شام دو ماهى به وى داد . سليمان حمد و ثناى حق تعالى بكرد بر آن و به خانه آورد . زن بدان خرّم شد . گفت : خواهم مادر و پدر مرا به خانه آرى به ضيافت تا بدانند
مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 906
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٩٠٦