كه : يا داوود ، خذنى فاقتل جالوت . فانّى انّما خلقت لقتله . داوود آن را برداشت و در مخلاة « 1 » سنگان نهاد كه داشتى چنان كه عادت شبانان باشد .
چون به عسكر رسيد مردم تعظيم كار جالوت مىكردند و استعلاى دولت و مملكت و كثرت لشكر وى . داوود گفت : چند گوييد ؟ ! اگر من وى را ببينم بكشم . در حال اين خبر به طالوت رسيد . وى را بخواند و گفت : اى جوان ، قوّت تو تا به چه حد باشد ؟ گفت : چنان كه شير يا گرگ در گلّه آيد و گوسفند بر گيرد ، من گوسفند از وى بستانم و دهن وى بدرم .
جبرئيل عليه السّلام طالوت را خبر كرده بود كه قاتل جالوت چون درع تو درپوشد ، به قامت وى راست باشد . درع خود بخواست و در وى پوشيد ، راست آمد . طالوت گفت : عسى اللّه ان يقتل [ به ] جالوت .
روز دوم چون حرب بياراستند ، جالوت بيرون آمد بر پيل سوار و مرآتها در پيل آويخته كه چشم خيره شود . داوود گفت : وى را به من نماييد . اشارت كردند . آن سنگ در قلماسنگ نهاد و به وى انداخت به جبههء وى زد ، منكوس از فيل در گشت . و ملك به داوود افتاد تا كه طالوت نام نمىبردند .
[ و همين گونه است در مورد قائم عليه السّلام كه ] چون قائم را خروج نزديك رسد ، علم با وى سخن گويد كه : خروج فرماى ، و سيف مغمّد وى از نيام بر آيد . « 2 »
چون اجل وى به سر آمد ، خواست كه وصيّت به سليمان عليه السّلام
هامش
( 1 ) - مخلاة : توبره .
( 2 ) - اين عبارت را شيخ صدوق در ضمن روايت اضافه كرده است براى تذكّر به شباهت سخن گفتن سنگ با حضرت داوود و سخن گفتن علم و شمشير حضرت صاحب الامر عجّل اللّه فرجه با ايشان . بنگريد به : كمال الدين / 155 - 156 .