وى خواست از صالحى باغى خرد ، نفروخت . زن آن جبّار از ازارقه بود ؛ بهانه كرد و آن جبّار وى را بكشت و يتيمان او را بىهيچ گذاشت . آن جبّار سخن ادريس نشنيد و قصد قتل وى كرد به قول آن ملعونه . دوستان وى را خبر كردند ، بگريخت و پناه به غارى برد از غارهاى كوه آن شهر . و بيست سال در آنجا به روز روزه بودى ، ملكى از بهر وى طعام آوردى .
و ادريس عليه السّلام در حال غيبت دعا كرده بود كه بر ايشان باران نبارد و امّتان خود را خبر داده بود كه از اينجا برويد كه قحط خواهد بود و حق تعالى امير جبّار را هلاك كند و زن وى را به طعمهء سگان كند . و چنان كرد . و چون سال بيست بر آمد ، فرشته سه شب طعام ادريس نياورد . و ادريس گفت : خداوندا ، طعام بازگرفتى پيش از قبض روح ؟ از حق تعالى وحى آمد كه : بندگانم به دعاى تو و اجابت ما ، بيست سال شد كه گرسنگى مىخورند . به زير رو و بطلب روزى .
ادريس در آن شهر آمد . دودى از خانهاى بر آمد . آنجا رفت . عجوزهاى را ديد كه دو قرص در آتش كرده بود . ادريس بر وى سؤال كرد . عجوزه گفت : يكى مراست و يكى قرّة العين مرا . چگونه ما چيزى به تو توانيم دادن ؟ ! و اگر چنين كنم ، از گرسنگى بميريم . ادريس گفت : كودك را يك نيمه كفايت بود . آن نيمهء وى به من ده . عجوزه گفت : دعاى ادريس ما را چيزى نگذاشت كه به كسى توانيم دادن . چون كودك بازآمد ، قرص خويش شكسته ديد ، بتپيد و بمرد . در حال عجوز آواز بر آورد كه : يا عبد اللّه ، قرّة العين مرا بكشتى ! ادريس عليه السّلام بازوى كودك بگرفت و گفت : ايّتها الرّوح الخارجة من بدن هذا الغلام بامر اللّه ، ارجعى الى بدنه باذن اللّه تعالى .
انا ادريس النّبىّ . غلام زنده شد . پير زن بيرون آمد و آواز بر آورد كه : الفرج ! الفرج ! جاء ادريس النّبىّ .
مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 882
مساهمون: عماد الدين حسن بن علي الطبري
ص٨٨٢