تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 858

مساهمون:

ص٨٥٨
پدرم بر حجّاب خاصّهء موفّق آمد گفت : إذا شئت جعلت فداك . و به حجّاب گفت : وى را پس اين سماط بگذرانى تا موفّق وى را نبيند . پدرم برخاست و معانقهء او كرد و بوسه بر او داد . من با حجّاب گفتم : ويلكم ! اين كيست كه پيش پدرم وى را به كنيت بخواندى ؟ گفتند : حسن بن على المعروف بابن الرضا العلوى . و آن روز دراز در تفكّر وى بودم و اعزاز پدرم وى را ؛ تا نماز شام و خفتن كرده پيش پدر بنشستم . خالى بود . از من پرسيد كه : حاجتى دارى يا فرزند ؟ گفتم : آرى . آن مرد كه بود كه تو با وى بامداد آن همه اجلال و اعزاز و اكرام كردى و تفديهء نفس خويش و ابوين ؟ گفت : اى پسر ، اين امام رافضه است ؛ حسن بن علىّ معروف به ابن الرّضا . پس وى خاموش شد ، من نيز ساعتى . آنگاه گفت : اگر امامت و خلافت از بنى العبّاس خارج افتد ، هيچ‌كس از بنى هاشم مستحقّ آن نباشد الّا وى ؛ براى فضل و عفاف و سكون و زهد و صيانت و عبادت و صلاح . اگر پدر وى را بديدى ، زيادت از وى بود ؛ مردى با قدر و جلالت و فاضل و نبيل . و من قلق « 1 » و تفكّر بيفزودم و بر پدر خشم گرفتم . بعد از آن حالهاى وى پرسيدمى از بنى هاشم و غير آن و صديق و عدو و قضات و كتّاب و فقها و ساير النّاس . جمله باسرهم اعظام و تقديم وى و رفع و ثنا و قدر وى مىكردند و تفضيل وى بر جملهء اهل بيت وى . يكى از حاضران پرسيد كه : خبر برادر وى جعفر چه دارى ؟ گفت : جعفر كه باشد كه سخن و خبر وى پرسند يا وى را با حسن ابو محمّد قرين گردانند ؟ ! جعفر معلن الفسق بود و فاجر . به وقت وفات حسن ، پيش پدرم آمدند كه ابن الرّضا رنجور شد . و در حال به
هامش
( 1 ) - قلق : پريشانى و ناآرامى .