تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مناقب الطاهرين ( فارسي ) — صفحة 741

مساهمون:

ص٧٤١
عبد العزيز گفت : عجب كه اين قوم اذلاءّ مىخواهند كه شما را از سر ملك به زير اندازند و شما ايشان را اجلال و اكرام مىكنيد با عجز و ذلّت ايشان ! چون بيرون آيد ، من وى را برنجانم . عبد العزيز گفت : مكن . هيچ‌كس در معرض ايشان نيايد الّا كه داغى بر جبههء وى نهند كه تا روزگار بود آن بماند . تا امام ( ع ) آمد و سوار شد به حمار ، نفيع لعين عنان حمار وى گرفت و گفت : تو كيستى ؟ امام ( ع ) گفت : اگر از نسب پرسى ، أنا ابن محمّد حبيب اللّه بن اسماعيل ذبيح اللّه بن ابراهيم خليل اللّه . و اگر از شهر پرسى ، من از شهرىام كه حق تعالى بر جملهء مسلمانان حج كردن آنجا فريضه كرده ؛ و بر تو نيز اگر مسلمان باشى . و اگر از مفاخر مىپرسى ، به خداى كه مشركان شهر من راضى نبودند به مسلمانان قوم تو كه كفو ايشان باشند تا گفتند : يا محمّد ، اخرج الينا اكفاءنا من قريش . و اگر صيت و اسم پرسى ، ما آن جماعتيم كه حق تعالى صلوات بر ما دادن فريضه گردانيد در صلوات الخمس كه : اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد . نفيع لعين عنان رها كرد و دست خبيث وى مىلرزيد . عبد العزيز گفت : من با تو گفتم ، از من قبول نكردى . « 1 » ابو حنيفه نعمان بن ثابت گويد : من در مدينه پيش صادق رفتم . چون از خدمت وى بيرون رفتم ، در دهليز خانه موسى بن جعفر را ديدم . از وى پرسيدم كه : در شهر شما بول و غايط كجا كنند . گفت : اجتناب كنند از كنار جويها و سر راهها و زير درختان ميوه‌دار - تا به آخر چنان كه در شرع مشهور است .
هامش
( 1 ) - اعلام الورى / 297 ، مناقب ابن شهر آشوب 4 / 316 .