امام گفت : من از اينها هيچ نيستم ، و ليكن پسر رسول خدايم . اگر توبه كنى ، من از بهر تو استغفار كنم . و اگر ابا كنى ، بر تو دعاى بد كنم . در حال راعى گفت : يا بن رسول اللّه ، من توبه كردم به دست تو . امام گفت : ايّتها الشّاة ، ارجعى الى قطيعك . فانّه ضمن لى ان لا يعود الى ما كان منه اليك .
گوسفند بگذشت و برفت و مىگفت : اشهد ان لا إله الّا اللّه و انّ محمّدا رسول اللّه و انّك حجّة اللّه . و لعن اللّه من ظلمكم و جحد ولايتكم . « 1 »
داوود رقّى گويد :
روزى از بلخ شخصى در خدمت امام عليه السّلام حاضر شد . حكايتى مىرفت از ظالمان بر اهل بيت . اين مرد خراسانى متغيّر شد و رنگش بگرديد . امام عليه السّلام گفت : مگر از ورع است ؟ خراسانى گفت : بلى . امام عليه السّلام گفت : اين ورع چرا شب نهر بلخ نبوده است ؟ مرد گفت :
جعلت فداك ؛ شب نهر بلخ كى بود ؟ گفت : فلان كس جاريه به تو داد تا بفروشى . چون از نهر عبور كردى ، بكارت آن جاريه برداشتى در زير درخت . مرد گفت : چنين بود . و امروز بر اين حكايت چهل سال بر آيد . امّا توبه كردم از آن . امام گفت : تاب اللّه عليك .
پس امام فرمود تا زين بر خر نهند و از آنجا برفتند تا به چاهى عميق رسيدند خشك شده از آب . بلخى گفت : ما را از اين چاه آب ده . امام عليه السّلام بعد از آنكه به نزديك چاه شد گفت : ايّها الجبّ المطيع السّامع لربّه ، اسقنا ممّا جعل اللّه فيك . قال : فو اللّه قد رأينا الماء يغلى . آب از آن چاه بر آمد چنان كه ديگ به جوش آيد آن آب مىجوشيد . امام گفت تا حاضران و بلخى از آن آب بخوردند . مفضّل بن عمر گفت : اين سنّت موسى بن عمران
هامش
( 1 ) - الثاقب / 425 ، نزهة الكرام 2 / 731 .