ندخل بيمينك « 1 » الجنّة . فقال عليه السّلام : فعل اللّه ذلك بك و باخوانك من جميع المؤمنين .
پس داوود بن رزين را صادق عليه السّلام گفت : حكايت كن قصّهء تو با ابو الدّوانيق چه رفته است . داوود سخن بازگفت . پس گفت : يا داوود رزين ، توضّأ مثنى . و لا تزيدنّ عليه . فانّك ان زدت عليه ، فلا صلاة لك . « 2 »
ابو سلمة السّرّاج و يونس بن ظبيان و حسن بن يزيد گفتند كه : ما به نزديك صادق عليه السّلام بوديم كه گفت : عندنا خزائن الأرض و مفاتيحها .
و لو اشاء ان اقول باحدى رجلىّ : اخرجى ما فيك ، لاخرجت . پاى در زمين ماليد ، سبائك زر ديدم بعضى بر بعضى افتاده . امام عليه السّلام گفت : برداريد و نيك ببينيد تا شما را شك نباشد . هر سبيكى به قدر شبرى يا بيشتر . ما گفتيم : جعلنا فداك ؛ قد اعطيتم ما اعطيتم و شيعتكم عامّتهم فقراء ! فقال :
سيجمع اللّه لهم الدّنيا و الآخرة و يدخلهم جنّات النّعيم و يدخل عدوّهم نار الجحيم . « 3 »
سدير صيرفى گويد كه : امام ابو عبد اللّه سوار شد بر حمارى و عزم مدينه كرد . به قطيعى بگذشت از گوسفندان . گوسفندى از ايشان بازپس ايستاده بود ، در دنبال خر افتاد و بانگ مىكرد . امام عليه السّلام خر بازداشت تا آن گوسفند به نزديك وى شد . پس گفت : يا بن رسول اللّه ، انصاف از اين راعى بستان . گفت : چه انصاف است تو را با وى ؟ گفت : راعى با من فجور مىكند . راعى برسيد و از گوسفند اين حكايت بشنيد . روى به امام كرد و گفت : به خداى كه تو ديوى يا پرى يا ملكى يا نبيّى يا مرسلى چه كسى ؟
هامش
( 1 ) - الثاقب / 427 : « بحبّك » .
( 2 ) - الثاقب / 426 - 427 .
( 3 ) - الثاقب / 426 .