پسر يونس بن ظبيان گويد : من با صادق بودم . گفتم : مرا علامتى نماى ؛ يكى در آسمان و يكى در زمين . در حال گفت : يا ارض انفرجى . زمين گشاده شد و خلقى بسيار در آنجا طاهر شدند . پس گفت : يا سماء انشقّى .
آسمان شكافته شد چنان كه اگر خواستمى آسمان را بدين دو دست كشيدمى . « 1 »
حسن بن عطيّه مىگويد كه : صادق را ديدم ايستاده . عبّاد بصرى گفت :
يا بن رسول اللّه ، حديثى روايت كن براى من . امام گفت : حرمة المؤمن اعظم من حرمة هذه البنية . گفت : اگر مؤمن با اين كوه گويد برو ، برود . عبّاد گويد كه : كوه را ديدم روان شد و روى به ما نهاد . امام گفت : من تو را نخواستم . « 2 »
علىّ بن مبشّر گويد كه : چون صادق عليه السّلام پيش ابو جعفر دوانيقى لعين آمد ، غلام را گفت : چون صادق در آيد ، بايد كه تو شمشير بر گردن وى زنى . چون امام عليه السّلام در آمد به زير زبان دعايى گفت [ كه ندانستيم چه بود . سپس آشكارا گفت : ] يا من يكفى خلقه كلّه و لا يكفيه احد ، اكفنى .
نه ابو جعفر غلام را مىديد و نه غلام وى را . ابو جعفر گفت : يا جعفر بن محمّد ، لقد عنّيتك فى هذا الحرّ فانصرف . چون بازگرديد با غلام گفت : چرا گردن وى نزدى ؟ ! غلام گفت : من وى را نديدم . حايلى ميان من و او طاهر شد . ابو جعفر گفت : به خدا كه اگر اين حال با كسى گويى تو را بكشم . « 3 »
ابو الصامت گويد : با صادق گفتم : معجزهاى نماى تا يقينم زيادت شود و شك منتفى گردد . گفت : آنچه در آستين تو است به من ده . كليد بود ، به
هامش
( 1 ) - الثاقب / 421 .
( 2 ) - الثاقب / 421 - 422 .
( 3 ) - الثاقب / 422 .