بمرد . « 1 » رحمة اللّه عليه .
جابر بن يزيد گويد كه : ابو جعفر عليه السّلام روزى با من گفت : يا جابر ، تو را حمارى باشد كه بر وى سوار شوى و از مشرق تا به مغرب به يك شب بگردى ؟ من گفتم : نه . امام گفت : من مردى دانم كه در مدينه است بر خر سوار شده شبى از مشرق تا به مغرب بگردد . و مراد بدان مرد نفس عزيز وى بود عليه السّلام . « 2 »
و هم امام عليه السّلام گفت : در مدينه مردى است كه بدان مكان رسيد كه قابيل پسر آدم بسته است با ده تن ، چون تابستان باشد ، هر جا كه آفتاب گردد با آفتاب مىگردانند وى را با ده تن ديگر و آتش گرد برگرد وى در آمده ؛ چون زمستان در آيد ، آبهاى سرد بر او مىريزند . بدين عذاب گرفتار باشد هم به دنيا و هم به آخرت . « 3 »
و هم باقر گويد عليه السّلام كه : به زيارت بودم ، عزم خانه بكردم . ناگاه جانّى « 4 » را ديدم كه مىآمد از ناحيت مسعى . و من نزديك حجر اسود بودم . به نزديك حجر آمد . من وى را بديدم و مىنگريستم به وى . مدّتى بايستاد دراز .
پس طواف خانه بكرد اسبوعى تمام . پس به مقام ابراهيم آمد و بر دنب بايستاد و دو ركعت نماز بكرد . و اين به نزديك زوال بود . و عطا با اصحاب هم وى را بديدند و پيش من آمدند كه : يا ابا جعفر ، اين جانّ را ديدى ؟ گفتم :
بلى ديدم كه چه مىكرد . امام گفت : برويد و بگوييد كه : ابو جعفر مىگويد كه : گرمگاه است و وقت خلوت . و تو مناسك گزاردى . زود برو ؛ كه اينجا
هامش
( 1 ) - دلائل الامامه / 102 .
( 2 ) - اثبات الوصيّه / 152 .
( 3 ) - اثبات الوصيّه / 152 .
( 4 ) - جانّ : نوعى مار .